
اوین غروبگاهی پس از سال ِسی
مهرداد قربانی Mehr.Ghorbani@yahoo.com
19/8/1388
قبل از 57. هوا تار بود و سرد. مردم فریاد می زدند: "خورشید". خورشید بود. روز بود. شب هم می گذشت و نیز بود. اما باز مردم داد می زدند: "خورشید".
داد می زدند. آرام نمی گرفتند. نفسی گرفته و باز داد می زدند: "خورشید". آنها از مردم به بند می کردند. خورشید می تابید. مردم گــُر می گرفتند و بلند تر داد می زدند: "خورشید".
آری. مردم را بند بر پا می کردند و مرد و زن در بند، خورشید نام می گرفتند. و خورشید را به غروبگاه زندان به ظن خویش محصور می کردند. ساده بود لوح شان اما بس سیاه !! خورشید در بند؟!؟
آنها ندانستند گر اوین را غروبگاه کنند، خورشید در غروب خواهد گفت: "و اینک غروبم، برای طلوعی دیگر"
آنقدر خورشید گرفتند و در مغرب ِ اوین کردند. آنگاه لوح سیاهشان محو در تاری شب گشت و طلوع سپیده ی صبح.
...
حال و پس از سال ِ سی. هوا تارست و سرد. مردم، سبز در راه امید خورشید را فریاد می کنند و نگاه، دوخته بر مهر، هر نفس فریاد می زنند: "خورشید".
آنگاهی که او می رفت من گفتم: "سلامم بر اوین، این خانه ی دوباره ی خورشید و سلام بر تبعیدگاه مهر. که بـــــاز امروز او است که گشته خانه ی مهر. و دوباره روشنانی که در تاریکی اند. سلام بر اوین"
و من دیدم که آنگاهی که او می رفت باز می گفت: "اینک غروبی تا لحظه ی طلوع. با آنکه نزدیک غروب آفتاب است، من نیز چون خاتمی هــــــــا، صبح را دوست دارم. لیک غروب می کنم برای طلوع صبح و بارانش"
خاتمی ها صبح را دوست می دارند.

پـ.نـ.1: یادش باد این نوشته را " خاتمی ها صبح را دوست می دارند."
پـ.نـ.2: نزدیک غروب آفتاب است ولی من صبح را دوست دارم. «خاتمی» نهم اردیبهشت هشتاد و هشت

نقد سبز – صیانت از سبزِ ایران
خون مان سبزست و سرخ جاری می شود.
مهرداد قربانی Mehr.Ghorbani@yahoo.com
17/8/1388
عاشق هبوط بود، هبوط را از کتابخانه دزدید.
آبادانی را دوست می داشت، گلدان پر از گل را شخم می زد.
کتاب می خوانید و هر واژه ی آزادی را که می دید، با شور و عشق به دورش خط قرمز می کشید.
جای آب، شربتی غلیظ در گلدان می ریخت و می گفت زردیِ این برگ از بهر چیست؟
آرامش و صلح را دوست می داشت، عربده را با صدایی تیزتر می رفت در نبرد.
خفه، آرزو می کرد، او را که حق مردم را محترم نمی دانست.
پرچمش سبزست، سپیدست و سرخ، او همیشه پرچمی سبز، ایرانش می کشید.
عاشق سبز بود و سبز را بسیار بر لب می سرود، تا که سبز از او طلب می شد، در پی اش حیران می بود و گم!
پـ.نـ: سبز بودن معنا کن، سبز تنها رنگ اعتراض نیست که همیشه مخالف باشد. - هر مخالفی سبز نیست. - اتحاد رنگ ایران بودن است، اما... اندکی اندیشه تا قامتی سبز و استوار برای ایرانی که برای تمام ایرانیان است. صیانت کنیم از سبزِ ایرانمان.

روزنامه اعتماد / ذره بین - همه مخالفان آقاي رئيس
مهرداد قربانی Mehr.Ghorbani@yahoo.com
پس از تلاش حاميان احمدي نژاد در فراکسيون اصولگرايان براي ايجاد تغيير در رياست آن هنگامي که لاريجاني در يک انتخابات کاملاً اصولگرايانه 24 راي از تعداد 32 راي را به خود اختصاص داد، اين انتخاب از سوي گروهي از اين فراکسيون نقطه اتحاد اصولگراها نام گرفت. گويي پيش از راي گيري هيچ تلاشي براي انصراف لاريجاني وجود نداشته است و هيچ تلاشي براي رساندن مرتضي آقاتهراني به رياست اين فراکسيون صورت نگرفته بوده است. آقاتهراني از نمايندگان حامي دولت است و شکست او در اين انتخابات تبعات فراواني را در بين اصولگرايان مجلس داشته است، به طوري که لاريجاني اکنون از سوي اصولگرايان با دو صورت متفاوت تصوير مي شود؛ گروه اول او را چهره يي معرفي مي کنند که دليل اصلي از بين رفتن انسجام بين اصولگرايان بوده است و گروه ديگر او را عامل جلوگيري از تفرقه ميان اصولگرايان مي دانند. برخي منتقدان لاريجاني بر اين اعتقادند که عملکرد او باعث شده نمايندگان حامي دولت در مجلس براي حفظ يکپارچگي دست به تاسيس فراکسيوني جديد بزنند و از فراکسيون اصولگرايان فاصله بگيرند.
نمايندگان حامي دولت در بيان دلايل مخالفت شان با لاريجاني گفته بودند از آنجا که فراکسيون اقليت (اصلاح طلب) موافق رياست وي در فراکسيون اصولگرايان هستند پس انتخاب لاريجاني به صلاح نيست. اصولگرايان حامي دولت حتي ابايي از اين ندارند که هواداران لاريجاني را به افتادن در آغوش اصلاح طلبان متهم کنند تا آنجا که براي نمونه حميد رسايي نماينده تهران و از حاميان سرسخت احمدي نژاد پس از شکست کانديداي مورد علاقه اش يعني آقاتهراني در انتخابات رياست فراکسيون اصولگرايان مدعي شده برخي از اصولگرايان اين فراکسيون عضو ستاد ميرحسين موسوي بوده اند.
در اين حال تلاش محمدرضا باهنر براي پيروزي لاريجاني نيز عامل ديگر به شمار مي رفت تا حاميان محمود احمدي نژاد در فراکسيون اصولگرايان مجلس در طرح اين مساله که گروهي از اعضاي اين فراکسيون - از جمله شخص محمدرضا باهنر- در انتخابات رياست جمهوري دهم در ستاد مهندس ميرحسين موسوي بوده اند، پافشاري بسيار داشته باشند. هرچند باهنر در قبال اين ادعا تنها به خنده يي و جمله يي مبني بر بي اهميتي موضوع اکتفا مي کند اما موفقيت او در متقاعد کردن نمايندگان در حمايت از لاريجاني، در حالي که گروه ديگر چشم اميد به پيروزي آقاتهراني بسته بودند نيز در شدت گرفتن اين اختلافات بي تاثير نبوده و به اين ترتيب فراکسيون اصولگرايان از سوي برخي اعضاي خود زير سوال رفته است.
از سوي ديگر هواداران لاريجاني در فراکسيون اصولگرايان نيز بيکار ننشسته و در جواب ادعاهاي حاميان دولت مي گويند آنها با استفاده از ابزارهاي رسانه يي قصد ايجاد هياهو دارند. هواداران لاريجاني مي گويند در کمپ اصولگرايان مجلس وي تنها کسي است که قابليت مديريت در بين اصولگرايان با اين سلايق مختلف را دارد.
از آنجا که وزن هواداران لاريجاني در مجلس به مراتب بيش از هواداران دولت است طرح جداسازي رياست فراکسيون اصولگرايان از رياست مجلس به شکست انجاميده است. با اين حال هواداران دولت پس از اين شکست، خود را براي مخالفت با لاريجاني در انتخابات هيات رئيسه مجلس آماده کرده اند.
مخالفان لاريجاني بر پايه اين موضوع که او به ائتلاف با احمدي نژاد متعهد نمانده، عنوان مي کنند دليل راي دادن به او در مجلس هشتم براي تصدي مقام رياست اين مجلس ائتلافي است که بين او و احمدي نژاد بوده است. با مواضع منتقدانه لاريجاني در قبال احمدي نژاد و با توجه به رد درخواست جلسه مذاکره با فراکسيون انقلاب از سوي لاريجاني قبل از انتخابات فراکسيون اصولگرايان، گمان مي رود اختلاف هاي فعلي زمينه ساز قوت گرفتن طرح پروژه عبور ديگري از لاريجاني باشد.

شهیدانی که رفتند، اسیرانی که ماندند
مهرداد قربانی
بیست و نه سال پیش بلافاصله پس از آنکه مرزهای میهن مورد تهاجم قرار گرفت، بار دیگر، اتحاد اولین نمودی بود که جامعه در معنای واقعی کلام و معنا، به تصویر عمل می کشانید. اتحادی که هدفی مشترک به نام ایران و دفاع از آن، بار دیگر با هم بودن و یکی از همه بودن را طلب می کرد و چه نیک این تمامِ ایران محقق شد. هدفی که طی مسیر و راه رسیدن بدان صیانت از خاک و ناموس به حساب می رفت. و اینجا مردان و زنانی از خویش گذشته و جان برکف که این بار نه فقط در داخل مرزها که در تلاشی دیگر برای حفظ آرمان ها باید در مرزهای کشور و شهرها و روستاهای نزدیک به آن و در جبهه ای علیه دشمنی خارجی می ایستادند. در حالی که این تجاوز پیشه، نه یک دشمن که بسیار دشمنان بود در یک پوست.
نوجوان، جوان، میانسال و پیر، همه و همه بر آن بودند تا از مملکتی دفاع کنند که همیشه میهن مقدس شان بوده است و به دفاع از آن نظامی بپردازند که خواست و رأی خودشان محسوب می شد. روزهای سختی که هم از سوی دشمنان داخلی و هم از سوی دشمنان خارجی، کشور مورد تعرض قرار داشت و هر روز داغی بر دل خانواده های ایرانی می نشست. اما آنها از پای نمی نشستند و باز با ایمانی که به هدف خویش داشتند، برای دفاع از حق و حق خویش جانانه بر قامت می ایستاندند و ایستاند. و این آن چیزی بود که به عنوان رمز پیروزی جاودانه گشت.
آن زمان امام حاضر بودند و اندیشه های امام روشن و مشهود بود. امام خود تفسیر کلام خویش بودند و در برابر هر تحریف و سو استفاده ای می ایستادند. آرمان های امام آنقدر در دل مردم نفوذ داشت که بی هیچ شکی و با وجودی سراسر ایمان، دستورات و رهمنون های او بر دل مردم می نشست و عملی می شد.
جنگ هشت ساله ایران و عراق، دارای نکات قابل تامل بسیاری ازجمله چرایی عدم تدارک و آمادگی نیروها در روزهای اول جنگ با توجه به امکان وقوع جنگ از ابتدای تابستان آن سال و حتی چرایی به طول انجامیدن جنگ به این مدت طولانی ست و باید مورد بررسی و شفاف سازی قرار گیرد. هرچند که بسیاری از تصمیم گیران وقت و سرداران جنگ نیز اذعان دارند که در جنگ اشتباهاتی صورت گرفته است و اگر آن زمان تجربیات این روزها در دست می بود بی شک به بسیاری تصمیمات جامه عمل پوشیده نمی شد و اصولا بسیاری از تصمیمات اتخاد نمی گشت. با وجود این مسائل نکته مهم و اساسی که درباره دوران جنگ وجود دارد، همدلی و تلاش همه جانبه نیروها بود برای حفظ آرمان هایی مشخص. آرمان های که با ظاهر خود معرفی می شدند و طرفدران و آرمان خواهان آن به روشنی مقصد خویش را می دانستند و از این رو هرگاه رسیدن به اهدافی کوچک یا بزرگ را با راه رسیدن بدان بر می گزیدند، تا رسیدن به آن هدف از پای ننشسته و هنگام رسیدن به منزل نیز، نتیجه همان بود که قبلا تصویر شده بود. این گونه بود که راه رفته می شد، چراکه افق معلوم و هزینه ها مشخص بود ولو بسیار و گزاف.
شهیدان، جانبازان، آزادگان، رزمندگان و تمام مردم ایران هر کدام لمسی از جنگ داشته یا دارند و ازین جمع شهدا بودند که رفتند و این لمس و تصویر از جانب ایشان امروز به روهای بسیاری معرفی می شود و هر تصویر به نوعی در افواه بروز می یابد. حال که نزدیک به سه دهه از شروع جنگ تحمیلی می گذرد، باید پرسید آیا نگاه به شهیدان هشت سال جنگ با دشمن بعثی، نگاه درستی ست؟ آیا الگوهایی که از این شهیدان ارائه می شود و یا افراد برای خود تصویر می کنند الگوهای صحیحی ست. آیا اگر بودند شهیدانی که امروز یاد و خاطراتشان به هر کوی و برزنی گرامی داشته می شود، خود، آنچه از ایشان تصویر می شود و یا از رفتارشان به تائید دیگران پرداخته می شود، راضی بودند. آیا اندیشه آنانی که هم فکر شهیدان بودند ولی در جنگ زنده ماندند و شهید نشدند امروز نمی تواند نمادی از افکار برخی از شهدا باشد؟ آیا باید گفت که اینها اندیشه تحریفی آنان است؟ و آیا اگر شهیدان، شهید نشده بودند و امروز اندیشه خویش را ابراز می کردند، باز هم همین گونه مورد تکریم بودند؟
جنگ ایران و عراق جنگی بود که در آن تمام مردم ایران از تمامیت مملکت خویش دفاع کردند و این منوط به گروه و افرادی خاص نبود. جنگی که در آن شهیدان، جانبازان، آزادگان، رزمندگان و اکثریت قریب به اتفاق مردم از نظامی دفاع کردند که آن را بر آمده از انقلاب، خواست و رأی خویش و اکثریت می دانستند. مردمی که پس از سال ها به نقطه ای رسیدند که دیگر برتری نظر شخص یا گروهی خاص را بر رأی اکثریت بر نمی تابیدند و خواهان سرنگونی نظام شاهنشاهی و برقراری دموکراسی بودند، تا آنچه اکثریت مردم خواهان آن بودند برقرار گردد. ازین خیل عظیم، تنها شهیدان رفتند. اما باقی همه هستند و شاهدند. بسیارشان این روزها شهیدان زنده نام گرفته اند. و این جدا از آن خیل عظیم دیگری نیست که نه از روزهای قبل و بعد از انقلاب که از زمان مشروطه یاد و خواست شان در بین مردم محترم و مقدس شمرده می شد.
امروز شاهدیم که از بسیاری شهیدان تنها نام آنها باقی ست و اگر در رفتار و اندیشه برخی از آنان که فریاد برآور نام و راه شهدا هستند دقت کنیم، خواهیم دید که ایشان، خود در جهتی دیگر در حرکتند و تنها نام شهدا را بر زبان دارند. به صورتی که می بینیم بسیاری از دلسوزان و زحمت کشان نظام و انقلاب و زجر کشیدگان دوران جنگ امروز در موقعیتی قرار گرفته اند که مورد کم لطفی، اتهام و توهین قرار می گیرند. این در حالی ست که بسیاری از عنوان کنندگان این توهین ها و اتهامات در عقبه خود دارای هیچ کدام ازین سوابق نیستند.
سوال اینجاست که آیا این همان چیزی ست که شهیدان می خواستند و یا خیر؟ آری در اندیشه های تمام بازماندگان روزهای جنگ و حاضران تفاوت ها و حتی اختلافاتی هست. اما این همیشه بدان معنی نیست، که گروهی بر اندیشه ای باقی مانده اند و دیگری دچار تحریف اندیشه گشته ست. چراکه اگر بسیاری از شهیدان دوران جنگ نیز امروز می بودند، نظرات متفاوت از بسیاری داشتند و این همان مسئله ایست که می بایست محترم شمرده شود. باید دانست و ایمان داشت که افراد و عقاید بسیارند و متفاوت. و آنچه که همیشه می تواند راه گشا باشد و رمزی برای همدلی و اتحاد گردد، محترم شمردن و احترام به نظر و اعتقادات دیگر و در نهایت قبول نظر اکثریت در هر جامعه ایست. چیزی که در مسلک اکثر شهیدان به نام جنگ که نامشان جاودانه گشت نیز از برجسته ترین شاخصه های رفتاری و فردی آنان به شمار می رود.
پـ.نـ:
۱. مطلب را برای روزنامه اعتماد نوشتم که به علت عدم دسترسی نتونستم به موقع برسونم.
۲. تصویر رو از یک وبلاگ عکاسی برداشتم با عنوان: پس از جنگ – سعید فرجی (امیدوارم راضی باشند). آدرس

لشگر مخلص خدایی یا سپاه در صف اهریمنان؟
مهرداد قربانی
27/6/1388 جمعه-روز قدس
انتفاضه اینجاست، به روز قدس، فریاد را صهیون گون پاسخ می دهند.
انتفاضه اینجاست، به ناموسم چو حیوانی بتازند و افکنده بر زمین، باتوم بر رویش کشند.
انتفاضه اینجاست، زبانم روزه است و پشت سر، سوارانی بر موتور.
انتفاضه اینجاست، جوان وطن را می کشند و آنطرف تر کشته گان غیر را هیهات هیهات می کنند.
انتفاضه اینجاست، که خواهند راه سبز امید بندند و راه خویش را راه قدس نامند.
انتفاضه اینجاست، فلسطین پاره ای گشت از تن اسلام و این تن پاره پاره ست این روزها و ایران پاره ای مظلوم.
انتفاضه اینجاست، که اشکی که برای قدس در میان ست، به اشک گاز اشک آور نهان گشت.
هان بسیجی؛! روزه ام با دود ِ اشک آور باطل می کنی؟!... که نامت را بسیجی داد؟ لشگر مخلص خدایی یا سپاه در صف اهریمنان؟
پـ.نـ.1:
فلسطین پاره تن اسلام است. «امام خمینی» (صحيفه ج22، صفحه 153)
بسیج لشگر مخلص خداست. «امام خمینی» (امام خمینی و نهادهای انقلاب اسلامی، بنیان دفتر 36 ص 177)
بیست و چهارم شهریور ماه سالروز اعدام صادق قطب زاده
![]()
مهرداد قربانی
21/6/1388
تاریخ انقلاب و مرور چند سال نخست پس از پیروزی انقلاب، بسیاری نام ها را معرفی و یادآوری می کند که هرکدام حاوی نکات مهمی هستند. افرادی که با چهره هایی دلسوز وارد عرصه انقلاب و نظام جمهوری اسلامی می شوند اما با نام و چهره های متفاوت به نحوی از آن خارج می گردند. حال این تغییر در منش سیاسی ست، یا نفوذ در سیستم نوپای جمهوری اسلامی در آن سال ها و یا فدا شدن چهره هایی ازین دست، خود از مواردی است که همیشه مورد بررسی و تحلیل در نوشته و گزارشات پس از انقلاب بوده است. صادق قطب زاده با شخصیتی مبهم و همیشه سوال بر انگیز، از جمله کسانی ست که چهره او در معروف ترین تصاویر خاطره بر انگیز انقلاب به عنوان یکی از انقلابیون به چشم می خورد. اما اوست که پس از کمی بیش از سه سال و نیم بعد از پیروزی انقلاب به جرم اقدام در براندازی نظام جمهوری اسلامی و ترور شخصیت های عالی رتبه و مهم تز از همه اقدام در جهت ترور رهبری انقلاب آیت الله خمینی، محکوم به اعدام می شود و پس از تائید دادگاه عالی قضایی این حکم به اجرا در می آید. او پس از دستگیری اعلام می کند: «آماده ام حرف هايم را در مصاحبه تلويزيونى بگويم اما به شرط اينكه مرا فوراً يا اعدام كنيد يا عفوم كنيد.» که بالاخره در 24 شهریور 61 اعدام می شود.
صادق قطب زاده پس از نوروز 61 به اتهام توطئه نظامى براى براندازى جمهورى اسلامى، بازداشت شد و در مردادماه این سال دادگاه انقلاب اسلامی ارتش برای رسیدگی به اتهامات وی تشکیل جلسه و کمتر از یک ماه رأی نهایی را صادر کرد.
از اتهامات قطب زاده که در دادگاه انقلاب به بررسی آنها پرداخته شد، می توان به اتهام برقراری ارتباط و همکاری برای بمب گذاری در بیت امام خمینی و تهیه نقشه چگونگی این عملیات، تلاش در جلب کمک مالی و اطلاعاتی به خارج از کشور و کشورهایی چون عربستان سعودی، تلاش در جلب حمایت و همکاری آیت الله شریعتمداری در قم به طریق اعزام نماینده نزد وی، تهیه نقشه و بر عهده گرفتن مدیریت و رهبری عملیات تسخیر رادیو و تلویزیون و به همین ترتیب تسخیر مراکز سپاه و کمیته ها، اشاره کرد.
.

صادق قطب زاده از جمله افرادی بود که همچون بني صدر و يزدي، سال 57 و در پاریس به امام خمینی پیوسته بود. ابوالحسن بني صدر، ابراهيم يزدي و صادق قطب زاده، سه نفری بودند که در روزهای ابتدایی انقلاب تلاش و رقابتشان برای رسیدن به سمت های مهم نظام و حکومت بر زبان ها جاری بود، تا جایی که از آنها به عنوان یک مثلت در کنار رهبری نامبرده می شد.
صادق قطب زاده اصفهانی که در بهمن ماه 1315 در تهران به دنیا آمد، با اظهاراتی ضد و نقیض، و تناقض هایی در رفتار و گفتار، معرف حضور آنانست که خاطره ای از وی در خاطرات سال های اول انقلاب دارند.
وی پس از کودتای 28 مرداد 32 و زمانی که هفده ساله و در مدرسه دارالفنون مشغول به تحصیل بود، به جبهه ملی پیوست. او همچون بسیاری از چهره های سیاسی انقلاب در انجمن اسلامی دانشجویان، فعالیت های بسیاری داشت و همانند بسیاری از آنان، به تبع همین تلاش های سیاسی متحمل زندان هم شد، تا جایی که این فعالیت ها باعث شد تا دوبار دستگیر و روانه ی زندان شود.
دوران جوانی و فعالیت های او مربوط به ادامه تحصیلاتش در آمریکاست. او در 22 سالگی به امریکا می رود و از همان بدو ورود به آنجا در سال 37، به فعالیت سیاسی می پردازد.
تظاهرات ضد شاه در شهریور 39 در برابر ساختمان سازمان ملل در نیویورک به همت او و تنی چند از دانشجویان ایرانی طرفدار جبهه ملی صورت گرفت که همزمان بود با تجدید فعالیت این تشکل. همچنین سخنرانی ضد شاه او در زمستان 39 در هتل استتلر واشنگتن، در مراسمی که به همت سفارت ایران در آمریکا و در رأس آن اردشیر زاهدی صورت گرفته بود، از جمله مواردی ست که در گزارشات و خاطراتی که در مورد وی وجود دارد، رخ نمایی می کند. او در این جشن، سخنرانیِ تندی را ضد نظام پهلوی ایراد می کند که در ادامه به درگیری میان قطب زاده و دوستانش با هواداران شاه منجر می شود. او در این درگیری اردشیر زاهدی، داماد سابق شاه و سفیر وقت ایران در امریکا را مورد ضرب و شتم قرار می دهد، که در نهایت به اخراج وی از آمریکا و گرفتن پاسپورت وی در سال 41 منتج می شود.
او پنج سال بعد باز به آمریکا می رود و بازهم اخراج و روانه کانادا می شود و سپس در سال 49 به اروپا می رود. ازین پس او فعالیت های انجمن اسلامی را با جدیت در اروپا دنبال می کند و در کنار آن تنها به فعالیت و همکاری با نهضت مقامت فلسطین می پردازد. تا جایی که در گزارشات ساواک از او به عنوان رهبر مذهبی دانشجویان اسلامی در پاریس یاد می شود.
او نام های مستعاری را نیز برای خود انتخاب کرده بود که نام های «صادق قدس باده اصفهانی» و «فانی» در مدارک ساواک وجود دارد. قطب زاده که مؤسس نهضت آزادي در واشنگتن بود، همواره از جانب ساواک تحت تعقیب و پیگیری بود، این حساسیت ساواک تا جایی ست که حتی شخصي به نام «بوليك خان» در سال 48 از سوی ساواک مامور ترور او می شود که البته این نقشه در فرانسه لو می رود و به موفقیت نمی رسد. و یا در موردی دیگر، ساواک برادر صادق قطب زاده را چهار سال قبل از انقلاب دستگیر می کند و به صورت گروگان نزد خود نگاه می دارد تا وی خود را به ساواک تحویل دهد. اما زندان شش ماهه برادر او هم برای ساواک نتیجه ای ندارد.
پس از قیام 15 خرداد و تبعید امام به ترکیه، او تلاش های بسیاری در جهت انتقال ایشان به عراق انجام داد. درباره وی نوشته ها و گزارشات متعدد و مختلفی وجود دارد. که البته با توجه به منظر و گرایش کسانی که این گزارشات را نگاشته و ارائه داده اند اختلاف هایی در طرح موضوع و توضیح موارد وجود دارد. اما در بسیاری از موارد و نوشته ها موارد مشترکی موجود است. به عنوان نمونه از همکاری نزدیک قطب زاده در مقطعی با امام موسی و یا اختلاف نظر وی با انقلابیونی مانند جلال الدین فارسی بسیار گفته شده است.
مهم ترین نکته ای که در باره او در مورد تعامل با انقلابیونی که در سفرهای عراق و نجف وی، به چشم می خورد، تردیدی ست که در رفتار و صداقت قطب زاده در دوران مبارزه مطرح شده است. بدبینی که شاید معروف ترین آن به نگاه مرحوم سید مصطفی خمینی فرزند امام باز می گردد. سید مصطفی خمینی با توجه به همین ویژگی های قطب زاده در ارتباط با او محتاطانه رفتار می کرد و اجازه ارتباط به قطب زاده نمی داد. سید مصطفی، روحانیون نزدیک خود را به دوری از قطب زاده توصیه می کرد و خود نیز پس از آنکه با قطب زاده چند بار در منزل خود ملاقات کرد، دیگر هیچ گاه حاضر به ملاقات وی نشد. سید حمید روحانی در این زمینه می گوید: «يكى از آگاهان در مخالفت شهيد آقامصطفى خمينى با قطبزاده نوشته است: بارها به من و ديگر برادران روحانى توصيه مىكرد كه از هرگونه همكارى و حتى ديدار با قطبزاده بپرهيزيم و خود نيز از آن شب كه قطبزاده در منزلش بود، تا روزى كه به شهادت رسيد، ديگر حاضر نشد كه با او روبهرو شود و تلاشهاى همهجانبه آقاى قطبزاده براى فقط يك ساعت ديدار و گفتوگو با آن شهيد آگاه، با شكست روبهرو گرديد»
علی اکبر محتشمی پور نیز در این زمینه در مصاحبه ای به مواردی اشاره کرده است و ضمن تائید به حضور نپذیرفتن صادق قطب زاده از سوی سید مصطفی خمینی در نجف، دلایلی را در این باره ذکر می کند که از آنها می توان به بدبینی به مسائل مالی که در مورد قطب زاده مشاهده می شد، اشاره کرد. محتشمی پور در این زمینه از قول سید مصطفی خمینی نقل قولی دارد، که ایشان در رابطه با اینکه چرا دیگر صادق قطب زاده را در نجف به منزل راه نمی داد، اینگونه می گوید: «بحث اين است كه كسانى كه دم از عدالت و مبارزه با رژيم مىزنند، از كجا اين همه پول مىآورند كه با هواپيما دور دنيا مىگردند و بعد هم كه مىآيند، مىروند در مدرنترين هتل بغداد ساكن مىشوند. اين افراد از كجا مىتوانند حامى حقوق مردم باشند؟ امام كه رهبر انقلاب است، اينجا با كمترين هزينه در خانهاى محقر زندگى مىكند. مسافرتش با كمترين هزينه همراه است. براى خريد كولر و يا اضافه شدن يك لامپ حرف دارند. حالا اينها از كجا پول مىآورند كه چنين زندگى مىكنند؟ چنين فردى حتى صلاحيت ملاقات با امام را هم ندارد.» محتشمی پور در ادامه می گوید: «غير از اين هم حاج آقا مصطفى مسائل ديگرى را هم گفت كه چون قطبزاده از دنيا رفته، نمىخواهم مطرح كنم.» او در ادامه از مسائلی هم در فرانسه در زمان تبعید امام در نوفل لوشاتو می گوید و در این رابطه با اشاره به گفتگو و خنده قطب زاده با خانمی بد حجاب در محوطه منزل امام، مطرح کردن این موضوع با امام را دلیل اصلی تکذیب امام در اینکه قطب زاده سخنگوی ایشان است عنوان می کند. به گفته محتشمی پور امام در این زمینه می گویند: «اينجا خانه من و منسوب به اسلام است و برخلاف اسلام، نبايد مظاهرى وجود داشته باشد. آمد و شدها هم بايد با حجاب اسلامى باشد.» از آنجا بود که درمنزل امام روسری گذاشته می شود تا اگر خبرنگاران و یا افراد بی حجابی خواستند به منزل امام وارد شوند، ابتدا روسری بر سر کرده و بعد وارد شوند. پس از این مسئله و هنگامی که از امام در مورد سخنگو سوال می شود، ایشان اینگونه می گویند: «من سخنگو ندارم. هر چه خواستم خودم مىگويم» تابلوی سردر منزل امام نیز به همین دلیل نصب شد، که در آن به زبان های فارسی، انگلیسی و فرانسه نوشته شده بود: «امام سخنگو ندارد و مواضع ايشان توسط خودشان اعلام مىشود» قطب زاده در فرانسه بارها خود را سخنگوی امام معرفی کرده بود اما امام به صورتی که گفته شد، این مسئله را تکذیب کرد.
قطب زاده برای انتقال امام از فرانسه به ایتالیا هم تلاش بسیار کرد. به عنوان مثال با حزب کمونیست ایتالیا هم وارد مذاکره شد. اما هیچ گاه نتوانست در این زمینه نظر امام را جلب کند.
بالاخره با انقلاب 57 و ورود امام به ایران، او نیز با همان هواپیمای حامل امام در دوازدهم بهمن ماه آن سال وارد ایران شد و در تصویری که امام از در حال پیاده شدن از هواپیما هستند، تصویر او هم با تعدادی دیگر از انقلابیون و چهره های سیاسی وجود دارد و این همان موضوعی ست که بسیار در نوشته ها و تحلیل های این روزها به چشم می خورد. پس از پیروزی انقلاب او عضو شورای انقلاب شد و پس از آن عهده دار مناصب مهمی در نظام گشت.
در ماه ابتدایی تیرماه 58 صادق قطب زاده مدیریت عامل شورایی را عهده دار شد که سرپرستی سازمان رادیو و تلویزیون دولتی (صدا و سیما) به عهده آن بود. شورایی که محمد خاتمى، محمد موسوى، عبدالرحيم گواهى، ابراهيم پيراينده، بهزاد نبوي، حسن روحاني، سيدرضا زوارهاي و علي لاريجاني هم از اعضای آن بودند و یا به عضویت آن درآمدند. در همان سال این شورا صادق قطب زاده را به عنوان رئیس سازمان صدا و سیما معرفی کرد و به این ترتیب قطب زاده اولین رئیس این رسانه شد.
به نوشته روزنامه کیهان در روزهای ابتدایی اردبیهشت ماه 58 و زمانی که او سرپرست راديو تلويزيون ايران بود، طي اطلاعيه اي به کليه کارمندان سازمان که درگذشته با ساواک همکاري داشته اند 5 روز مهلت می دهد تا خود را معرفي و بازنشسته نمايند . وي اخطارمی دهد، پس از انقضاي اين مهلت براي اطلاع عموم نام اين افراد براي همگان فاش خواهد شد.
رفتار مدیریتی قطب زاده در صدا و سیما به شکلی بود که او از هر سو مورد نقد قرار می گرفت. از سویی صدا و سیما به این دلیل نقد می شد که خلاف اسلام رفتار می کند، که حتی در این زمینه امام نیز از منتقدین بودند و در این راستا نامه ای را صادر و در آن قویا به اسلامی بودن انقلاب ایران اشاره و از برنامه های پخش شده توسط صدا و سیما با عنوان خلاف اسلام یاد می کنند. اما در این نامه می نویسند: «به آقاى قطبزاده بگـوييد مگر شما التزام به مسائل اسلامى نداريد؟ مگـر شما متعهد نسبت به قـرآن نيستيـد؟ انقلاب ما انقلاب اسلامـى است، چرا بايد برنامههاى خلاف اسلام از صداوسيما پخـش شـود.»
از سویی دیگر نیروهای ملی مذهبی بر این اعتقاد بودند که برنامه های صدا و سیما ضد دولت و نخست وزیرست. ضمن اینکه گروه های دیگر مانند کسانی که با نظام اختلافاتی داشتند و یا مخالف نظام بودند، قطب زاده را سانسورچی می نامیدند.
با کنار رفتن بنی صدر از وزارت امور خارجه، قطب زاده وزیر امور خارجه ایران می شود و در این بین در جریان تسخیر سفارت آمریکا در تهران، عرصه بسیار برای جولان می یابد. او هر زمان که رسانه های خارجی اخباری مبنی بر احتمال دیدار مقامات دو کشور برای مذاکره و یافتن راه حل منتشر می کردند، قویا اعلام می کرد که مواضع ما همان مواضع گذشته ست و باید شاه و اموال مصادره شده ایران، به کشور بازگردانده شود. این در حالی ست که نیروهایی با گرایشات قطب زاده، دشمن ایران را بیش از آمریکا همسایه شمالی می دانستند و تلاش شان در جهت ایجاد اعتماد و جلب دوستی ایران برای ارتباط با آمریکا بوده است. این تناقض در رفتار و گرایشات از جمله موارد دیگر در تناقضات معروف و منتسب به قطب زاده به شمار می رود. مشاور سابق امنيت ملي كاخ سفيد آمريكا (گري سيك)، در مورد دیدار وزیر وقت امور خارجه ایران (صادق قطب زاده) با رئيس كاركنان كاخ سفيد (هميليتون جردن) در رابطه با موضوع ارتباط ایران و آمریکا و برقراری مجدد صلح بین این دو کشور در اواخر بهمن 58 جمله ای از قطب زاده نقل می کند که بسیار شایان توجه است. بنا به گفته گری سیک، قطب زاده در آن گفتگو در رابطه با راه برون رفت ازین بحران چنین می گوید: «راهحل، ساده است. من پسر خوبي براي آمريكاييها هستم. شما شاه را بكشيد.»
هنگامی که قطب زاده در دی ماه 58 رسما کاندیداتوری خود را برای ریاست جمهوری اعلام می کند، تلاش های او برای حل مسئله گروگان های آمریکایی در ایران، بیشتر به تبلیغاتی انتخاباتی می نماید. او که رئیس سازمان صدا و سیما بود، ازین موقعیت نیز به نفع خود بهره جویی می کرد. تا آنجا که در روزهای منتهی به انتخابات با اعلام هدف دار دستگیری شاه در پاناما برنامه تبلیغاتی دیگری را پیش برد. به هر حال او در آن انتخابات یکی از کاندیداها بود و 25/0% (بیست و پنج صدم درصد) آرا یعنی تعداد 48547 رأی را به خود اختصاص داد. او در رابطه با ویژگی های شخصی که می تواند رئیس جمهور شود اینگونه می گوید و در ادامه خود را همانطور معرفی می کند: «رئيسجمهور بايد كسي باشد كه شناخت كامل از رهبري داشته باشد و اهداف و طرز تفكر رهبري را بداند و هماهنگ با خصوصيات رهبري باشد... من به علت اينكه سالهاست در اين مسائل آشنايي دارم، احساس ميكنم كه ميتوانم نظريات رهبري را با قاطعيت دنبال كنم به همين خاطر كانديداي رياستجمهوري هستم.»
پس از اقبال کمی که از سوی جامعه به قطب زاده نشان داده شد، رفته رفته با گذشت زمان مناصب خود در سیستم را از دست می داد. همانطور که گفته شد او در صدا و سیما هم از هر سو منتقدین خاص خود را داشت. تا آنجا که حتی در آن زمان به جمع آوری طومارهای چند صد متری به حمایت خود در شهرهای مختلف کشور، مبادرت می ورزید. اما پس از انتخابات و جامعه آماری که در آن به تصویر کشیده شد، دیگر عدم تمایل مردم به وی محرز شده بود. پس از این او مصمم گشت تا روزنامه ای را با نام «والعصر» به چاپ رساند. اما باز هم تلاش هایش نتیجه ای در اثباتش پس از کنار گذاشته شدن از سمت های قبلی نداشت و از اینجا به بعد حرکات سیاسی او به نوعی در ارتباط با ضد انقلاب ها معرفی شده است.
ارتباط او با شخصی به نام آرمین با نام مستعار آرش که با خانواده پهلوی و قطب زاده ارتباط داشت، از مواردی است که در نوشته ها و تحلیل ها به عنوان سندی بر رابطه او با عوامل کودتا استفاده می شود. آرمین عامل گروهی به نام «پارس» بود که مخفف «پاسداران رژیم سلطنتی» و در صدد براندازی نظام بودند. ارتباط با سرهنگ رضازاده که گفته می شود ارتباط مستقیمی با اسرائیل داشته از جمله موارد دیگری است که رابطه او با گروه «نمارا» که از سوی رضازاده رهبری می شد، را نشان می دهد. آنگونه که در کتاب کودتای نوژه آمده است، قطب زاده با گروه «نیما» نیز ارتباط داشت که این گروه با سازمان جاسوسی سیا مستقیما در ارتباط بوده است. گروهی دیگر نیز به نام «نجات انقلاب ایران» به وجود آمد که خود تحت رهبری قطب زاده اداره می شد. هدف تاسیس این گروه نیز صورت دادن کودتا عنوان شده است.
واحد اطلاعات سپاه مسئولیت تحقیق و تفحص در رابطه با وی را بر عهده گرفت و چون بنا بر اتهام، موضوع براندازی نظام در دستور کار بود و تعدادی از نظامیان نیز در این رابطه نقش داشتند، دادگاه انقلاب ارتش مسئول رسیدگی به این پرونده شد. واحد اطلاعات سپاه با مجوزی که از دادگاه مذکور گرفت، شنود مکالمات تلفن قطب زاده و کنترل ارتباطات داخل و خارج وی را انجام داد و پس از یک سال نیم کنترل و تحقیقات موازی به این نتیجه رسیدند که قطب زاده در صدد ایجاد یک جریان براندازی بوده است.
نامزد فرانسوی صادق قطب زاده در رابطه با وی درکتاب خاطراتش چنین می گوید: «من به عنوان كسي كه هميشه با او مخالف بودم، خيلي دلم ميخواهد كه در يك فرصت آن قدر اطلاعات به دست آورم كه داستان كشته شدن او را باز كنم.» او در جایی دیگری در این کتاب می گوید: «صادق چند روز پيش از دستگيري تلفن كرد و گفت: لباسهاي مناسب آماده كن و منتظر باش كه مجال بزرگي دست داده. پرسيدم چه كار ميخواهي بكني. گفت: من ماهي حوض نيستم بايد برويم در اقيانوس. دختر فرانسوي ميگويد: به او گفتم كه صادق، شنا بلدي؟!»
محمد ری شهری كه در آن زمان دادستان نظامی ارتش بود، مسئول رسیدگی به این پرونده شد، او در این رابطه در کتاب «خاطره ها»ی خود می نویسد: «آقاى قطب زاده در تاريخ 17/1/1361 به اتهام توطئه نظامى براى براندازى جمهورى اسلامى بازداشت شد».
او پس از دستگیری و در دفاعیات خود بر این نکته تاکید دارد که قصد بر اندازی نداشته، بلکه قصد نجات انقلاب و جمهوری اسلامی را داشته است. او در این دفاعیات که در کتاب خاطره ها آمده است، اینگونه می گوید: «اين جانب هرگز نخواستم كه نظام جمهوري اسلامي را براندازم، اصلا مسئله براندازي نظام جمهوري اسلامي مطرح نبود، بلكه به نظر من، برعكس بود. يعني نجات انقلاب و جمهوري اسلامي ايران از دست كساني كه به نظر اينجانب صلاحيت حكومت را ندارند».
پس از آنکه در بازجویی های قطب زاده و در میان گفته های او چندین بار از آیت الله شریعتمداری نام برده می شود و همانطور که محمد ری شهری خود نیز می گوید، او شخصا برای بازجویی از آیت الله شریعتمداری به قم می رود. ری شهری می گوید: .«ايشان حاضر نمى شد كه در ارتباط با اتهامات خود به بازجويان رسمى پاسخ گويند، البته شايد هم كمتر كسى جرات بازپرسى از او را داشت... احترام به شخصيت وى اقتضا مى كرد كه اين جانب براى تحقيق از وى به قم بروم از اين رو به منزل ايشان رفتم و در قسمت بيرونى منزل ايشان نشستم و پيغام دادم كه به اين قسمت بيايد، آمد و نشست به ايشان گفتم آقاى قطب زاده تصميم داشت حركتى را عليه جمهورى اسلامى انجام دهد شما را هم در جريان گذاشت آيا شما اين مطلب را قبول داريد؟ آقاى شريعتمدارى پاسخ داد: اين نسبت دروغ است من هيچ اطلاعى از اين ماجرا ندارم. گفتم بسيار خوب شما همين مطلب را بنويسد كه آنچه به من نسبت داده اند دروغ است، در اين هنگام من ورقه بازجويى را به ايشان دادم سئوال هايى را به تدريج به صورت كتبى مطرح كردم و ايشان پاسخ داد.» او چندی بعد از سوی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم خلع مرجعیت شد و در بهار سال 65 به علت سرطان کلیه فوت شد. ری شهری در این رابطه می نویسد: « قرار شد مراسم دفن ايشان به گونه اى برگزار شود كه موجب آشوب و خونريزى نشود... جمعى از هواداران آقاى شريعتمدارى نزد آيت الله گلپايگانى رفتند و جوسازى كردند ايشان نيز كه از چگونگى امر اطلاع دقيقى نداشتند نامه اى اعتراض آميز به حضرت امام نوشتند كه از ايشان انتظار نمى رفت.»
صادق قطب زاده در ادامه اعترافاتش اینگونه عنوان می کند که گروهی از افسران نظامی پیشنهاد این کودتا را به او می دهند و او می پذیرد و سپس بعد از مدتی محاصره منزل امام و بعد انفحار بیت امام در جماران به صورت بمب گذاری و یا انفجار از راه دور مطرح می شود. قطب زاده در اعترافاتش اینگونه می گوید که با تهدید جانی امام مخالف و در صدد جلوگیری از آن بوده، اما تسخیر و تصرف صدا و سیما، کمیته و مراکز سپاه را پذیرفته بوده است.
او پس از دستگیری اعلام می کند: «آماده ام حرف هايم را در مصاحبه تلويزيونى بگويم اما به شرط اينكه مرا فوراً يا اعدام كنيد يا عفوم كنيد.» که دادگاه انقلاب ارتش حکم اعدام وی را در شانزدهم شهریور صادر و او در روز بیست و چهارم شهریور ماه 61 اعدام شد.
پـ.نـ: یکی از نکات مهمی که در باره ی قطب زاده و اعدام او وجود دارد، ابهاماتی ست که در مورد اعترافات ایشان عنوان شده است. به گفته برخی، در زندان به او وعده داده می شود که در صورت اعتراف، عفو شود، اما او پس از اعتراف اعدام می گردد.
درج این نکته برای من خیلی مهم بود. چراکه با نتیجه گیری در مورد این شخص بسیار سخت است و البته نیاز به بررسی تمام جوانب دارد. بدین لحاظ ایجاد چنین سوالی در این انتهای نوشته شاید کمترین کاریست که می توانستم انجام دهم و قضاوت را به عهده مخاطب گذارم.
آیت اله منتظری در کتاب خاطرات خود جلد یک، صفحه 485 نکاتی را در مورد اعتراف مصلحتی قطب زاده عنوان می کند: "بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو ميكنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است."
کمتر کسی ست که مناظره ی میرحسین موسوی و احمدی نژاد را به خاطر نداشته باشد. آنجا که او برای مشخص کردن اولویت پرداختن به جنگ ایران و عراق و حراست از مرزهای کشور به مقوله ی فلسطین، از جمله تاریخی امام استفاده می کند و از قول ایشان می گوید: «راه قدس از کربلا می گذرد.»
روز قدس روز حق خواهی و حمایت از مظلوم است. روزی با فریاد روزه دارانی حق خواه. و حال حق در نزدیک تر فریاد می خواهد و ما را می خواند...
راه قدس از راه سبز امید می گذرد.
ای قدس همه ی بهانه با توست
مهرداد قربانی
24/6/1388
گفت: «راه قدس از کربلا می گذرد.»
حال نه جنگ با عراق هست و نه امامی حاضر. می گویند امام هست و راهش، اما نیک که بنگری جنگ جویانی به لباس خود، در برابر می بینی و فریاد اماما امام.
مظلوم ایران. مظلوم اسلام.
و باز بیت المقدس. قبله پاک و اول عشق. مسجد جان که گرفته در بر سیم... هان ای ایرانی فریاد حمایت از مظلوم چگونه بر آورم هنگامی که جای نفس، چکمه به گلو حس می کنم؟ و باز راهی که به شهر خویش رواست و فعلا به دیار غریب با تامل. راهی که به قدس هم می رسد. راهی که از "راه سبز امید" می گذرد.
این بار حق مان سبزست. اتحاد اسلام، سبزست. راه مان سبز است و امیدی سبز. این بار بیت المقدس هم سبز خواهد شد از فریاد سبز حق. قدس هم سبزست این روزها و با ما. این بار قدس رنگ سبز آسمانی خواهد گرفت. یا قدس سلام، یا قدس سلام. سلامی سبز به سبزی جوانه های آزادی.
یک فصل خزان پس از بدو بهار
مهرداد قربانی
Mehr.Ghorbani@yahoo.com
22/6/1388
بیست و دوم اسفند ماه هشتاد و هفت بود که مطلبی با عنوان " سه ماه در قالب بهشت " نوشتم.
بیست و دوم اسفند هشتاد و هفت، سه ماه مانده بود به انتخابات و دولت نهم در سه ماه منتهی به انتخابات 22 خرداد، آنقدر تلاش کرد تا بتواند ایران را کشوری از جهنم رها شده و چون فردوس بنماید. اما تفاوت بسیاری از شهروندان امروز، با رعیتان گذشته و حتی امروز آگاهی شان است. آگاهی که در تبدیل همین بینش از رعیت به شهروند یارشان بوده و هست. بلی آن دولت نتوانست آنچه پیش روی مردم بود را چون بهشت به تصویر کشاند، اما آن روزهای قبل از انتخابات را به یاد داریم که این مردم بودند که خود بهشت را برای هم به تصویر کشیدند. بهشتی برین به لذت با هم بودن. بهشتی سبز و روینده که آمد و آمد و روئید و ایران را سبز کرد. سبز نه آن سبز رنگ. سبز نه آن سبز برگ که سبز روئیدن و رویش برگ. که روئیدن آموخت. که رویش اندیشه و ریشه دواندن آموخت. این همان روز بود که هر ایرانی خود منبری بود و جایگاه اندیشه. و هر گفتگو تبادلی بود بر روشنی.
![]()
یک فصل خزان پس از بدو بهار
مهرداد قربانی
Mehr.Ghorbani@yahoo.com
22/6/1388
آن روزی که بیست و دوم خردادماه 88 فرارسید.
و آنگاه لحظه ی بهار فرا رسید و گفتم "و اینک لحظه ای تا صبح ما".
ولی بهار را کشتند و باز خزان و زمستانی آمیخته. ملخ هایی بر مزرعه و دشت سبز. دیوهایی سیاه ایستاده بر قامت خورشید و اهریمنانی چند در حال معصیت در محضر حق. چه فصل سیاه و سرخی بود. دود سپید بر چشمانمان کردند تا سیاهی دود در آسمان نبینیم. اما اشک ریختیم و آسمان را دیدیم و دیدیم و دیدیم. دیوارها بلند و بلند تر گشت. دیواری کشیدند به دورشان تا صدای مردمان شنیدن نکنند. اما صدا بلند بود و هست. دیوارها سیاه می کردند تا نقش رویش سبزِ روی آن تار کنند، اما چه رویشی بود این رویش. دیواری دیگر کشیدند به حصر اندیشه. اما آن دیوار را یارای حصر این اندیشه نیست. ندانستند، جنس فریاد جنس دیوار نیست. ندانستند جنس اندیشه جنس گل و خشت و خاک نیست. دیوار کشیدند و اندیشه را بلندتر کردند. گلوله زدند به قفس سینه ای که جایگاه اندیشه ای سبز بود. اما ندانستند جنس اندیشه، از جنس جسم و جنس آن قفس نیست. گلوله بر سینه ام نواختی و روزنی در آن. اندیشه ام سوی آسمان ایران گرفت و بر سیاهی تان تاخت.
اما باز رنگ غالب سبز بود، هرچه هم که خزان بیشتر می شد. این است رنگ بودن ما. این است رنگ ما بودن. این است رنگ رویش ما. ما سبز رویشیم. ما سبز بودنیم. خون سرخ مان زمین ایران سبز گردانیده. رویش اندیشه مان و پرواز سبزمان آسمان ایران سبز کرده ست.
و باز خاکمان سرخ است از خون شقایق ها.
قلب مان پاک ست و سپید و منزلگه سبز اندیشه
و آسمانی سبز از رویش تمام ایران ها. ایران هایی که ما مردمانیم. مردمانی که هر کدام یک ایرانیم.
سه ماه از آن روز در خرداد پرحادثه مان گذشت. این سه ماه و آن سه ماه. آن سه ماهی که سبز بود و شاد بود و ما بودیم. و این سه ماهی که سبز بود و غمگین بود و ما. و این ما بودنِ سبز است که معنای تمام این روزها و آن روزگارست. سبزی که به ما، ما بودن آموخت. و ما امروز مائیم. و باز فریاد می زنیم. سبز می مانیم تا ازین حادثه سبز گردد قامت مان.
پـ.نـ: نوشته دوشنبه این هفته روزنامه گزارش مفصلی در مورد صادق قطب زاده بود که به دلیل حساسیت روی این اسم روزنامه نتوانست این مطلب چاپ کند. به زودی این نوشته را هم در سایت ها و وبلاگم قرار می دهم.
سی و یک سال پیش از امروز واقعه ای به وقوع پیوست که در آن گاز اشک آور جوابی بر فریاد و گلوله داغ پاسخی بر اعتراض بود. پاسخی که در هوایی بر جان مردم نشست که فضای باز سیاسی نام گرفته بود. و این ورود به شیب تندتر سرنگونی نظام شاهنشاهی بود. نظامی که فریاد اعتراض را بسیار دیرتر از آنچه می بایست شنید و آنگاه نیز نمی توانست در جهتی که می بایست قدم گذارد.
![]() |
نکته هایی پس از سال 30 [نوشته ای پیرامون هفده شهریور-مهرداد قربانی]
مهرداد قربانی
16/6/1388
سی و یک سال پیش از امروز واقعه ای به وقوع پیوست که در آن گاز اشک آور جوابی بر فریاد و گلوله داغ پاسخی بر اعتراض بود. پاسخی که در هوایی بر جان مردم نشست که فضای باز سیاسی نام گرفته بود. و این ورود به شیب تندتر سرنگونی نظام شاهنشاهی بود. نظامی که فریاد اعتراض را بسیار دیرتر از آنچه می بایست شنید و آنگاه نیز نمی توانست در جهتی که می بایست قدم گذارد.
سال 57 و حوادث متفاوت آن، یکی پس از دیگری دایره را بر نظام پهلوی تنگ تر می کرد. حوادث تابستان 57 در این میان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. صدور منشور انقلاب از سوی امام در رمضان 57، شروع حکومت نظامی در اواخر مردادماه، در آتش سوختن سینما رکس، و بسیاری ازین دست مسائل و حوادث، در دولت جمشید آموزگار، همان نخست وزیر دولت فضای باز سیاسی، باعث شد تا او کنار گذاشته شود و این بار جعفر شریف امامی با دولت آشتی ملی و قول هایی بر پایه ی آزادی وارد معرکه گردد.
اما قول های شریف امامی مبنی بر مجازات برخی افراد و آزادی روزنامه ها و اقدامات مُسکن ازین دست نیز موثر واقع نشد و روز سیزدهم شهریورماه مصادف با عید فطر و حضور گسترده مردم در نماز عید فطر به امامت شهید مفتح و برگزاری راهپیمایی پرشور آن روز باعث آن شد تا مقدمات تجمع هفده شهریور آماده شود. هفده شهریوری که فرمان حکومت نظامی در آن روز، زمانی اعلام شد که دیگر مردم در خیابان ها حضور یافته بودند. روزی که مردم به دعوت آیت الله علامه یحیی نوری به خیابان ها آمدند تا راهپیمایی هفده شهریور را از میدان ژاله شروع کنند و شاید این خود، تفاوت این تجمع با دیگر تجمعات بود. این اولین بار بود که مبدائی برای راهپیمایی معرفی می شد. ضمن اینکه با توجه به فعالیت مستقل علامه نوری، ایشان خود این برنامه را اعلام داشتند و جامعه روحانیت در این دعوت حضور نداشت.
باری، هفدهم شهریورماه فرا رسید و در حالی که قرار بر این بود که شیوه های سیاسی چاره ی کار در مواجهه با اعتراض مردم باشد، اما بالاخره جمعه خونین به وقوع پیوست و دولت آشتی ملی، معنای آزادی و آشتی را با خون به تصویر کشید.
نیروهای نظامی تنفگ به سوی مردم گرفتند و هنگامی که به اخطار آنها توجه نشد به سویشان شلیک کردند و بسیاری را کشتند و تعداد زیادی را زخمی کردند. و این شروع ابهامی بود در تعداد کشته شدگان آن روز. از آن پس بر زبان ها جاری بود که هزاران نفر (حدود چهار هزار نفر) در این روز شهید شدند. این در حالی ست که پس از تحقیق در مورد کشته شدگان آن روز و با مطالعه پرونده های بنیاد شهدا، این آمار کمتر از صد نفر کشته و قریب 250 نفر زخمی بدست آمده ست.
از جمله موارد سوال بر انگیز دیگر در مرور واقعه هفدهم شهریور ماه 57 نقش آیت الله علامه یحیی نوری ست که در بیشتر تحلیل ها و نوشته های تاریخی بسیار کمرنگ می نماید و یا تلاش می شود تا به نوعی از نقش ایشان تصویری نه چندان مثبت معرفی گردد. به صورتی که بسیار دیده می شود، تلاش فردی ایشان در جهت مبارزه با نظام شاهنشاهی و مستقل از جامعه روحانیت، به صورتی معرفی گردد که فارغ از تاثیر تاریخی چنین واقعه ای در پیروزی انقلاب و سرنگونی نظام پهلوی، ایشان را به شیوه ای غیر مستقیم باعث شهادت مردم در آن روز جلوه می دهد.
امروز در برخی از سخنرانی ها و گفتگوها می بینیم که بیش از آنکه به نقش این روز تاریخی در به ثمر رسیدن انقلاب و به تبع آن نقش آیت الله علامه یحیی نوری پرداخته شود، بیشتر صحبت از تک روی ایشان به میان می آید و اینکه دعوت ایشان از مردم از جانب جامعه روحانیت و با تمهیدات ایشان نبوده است. این در حالی ست که همانطور که مشخص است ایشان نیز فردی انقلابی و همراه با مردم بوده اند.
از موارد دیگر که در واقعه هفدهم شهریور رخ نمایی می کند و محل تحلیل های متفاوت است، نقش آمریکا در این حادثه است. گفته می شود ایشان بر این اعتقاد بوده اند که باید این اعتراضات مردمی را با زبانی سیاسی پاسخ گفت. چراکه با توجه به زمینه هایی _از قبیل همسایگی با شوروی_ که در ایران وجود داشت، ترس بسیاری از سوق پیدا کردن جنبش اعتراضی در ایران به سوی رادیکالیسم چپ وجود داشت. مقامات غربی در گزارشات خود مبنی بر آنچه از ایران و ارتباط با مقامات ایرانی در آن زمان ثبت کرده اند، به این نکته اشاره داشته اند که راه حل سیاسی، برای مواجهه با مردم در نظر گرفته شده است.
پس از واقعه هفدهم شهریور و تلاش دولت و نظام در برگرداندن اوضاع به حالت عادی با حربه ها و تبلیغات سیاسی، پیام صوتی امام که پس از انتشار پیام ایشان مبنی بر برپایی مراسم عزاداری شهیدان این واقعه به ایران رسید، حاوی نکات تاریخی بسیاری ست. امام در آن پیام، شاه را مسبب کشتارهای هفده شهریور معرفی می کند و اذن او را مجوز به گلوله بستن مردم می خواند. ایشان دولت آشتی را فریبی می داند که شاه به واسطه ی آن می خواهد، روحانیون و سیاسیون را در کشتارها سهیم کند. [شاه، با حکومت آشتی ملی می خواست روحانیت شریف ایران و سیاسیون محترم را در کشتار خود سهیم گرداند، ولی فریب او زود بر ملا شد. امام خمینی]
واقعه هفدهم شهریور پنجاه و هفت بی شک یکی از مهم ترین وقایع نه در تاریخ انقلاب که در تاریخ ایران است. حادثه ای که در آن نظام کاملا در مقابل مردم قرار گرفت و هیچ راه برگشتی برای آن قرار باقی نماند و سراشیبی را که نظام پهلوی در آن قرار گرفته بود، تندتر و تندتر کرد. خون شهیدان این واقعه تمیز دهنده خط مخالفان از حکومت بود و رفع تردیدی بود برای برچیده شدن نظام پهلوی. خون آن لاله هایی که همیشه نام پاک شهیدشان، به نام میدان شهدا بر میدان ژاله باقی خواهد ماند. هفدهم شهریور 57 و شهدای میدان ژاله بار دیگر فریاد ناپایداری ظلم را به اثبات رساند و نشان داد که خونریزی و دیکتاتوری نمی تواند تضمین بقا باشد.

هی پارلمان نشین؛ می توانستی نماینده مردم باشی.
مهرداد قربانی
13/6/1388



پارلمان نشین؛
از انتخاب و انتصابت نمی گویم. از رقیبان انتخاتی ات نمی گویم. از آن زمان نمی گویم که آنانی را که نمایندگی مردم را کردند، وطن فروش نامیدند. از آنان نمی گویم که انتخاب مردم بودند اما انتخاب انتصابگران شما نبودند. آن زمانی را نمی گویم که انتخاب اصلی مردم در پشت دروازه ی استصواب باقی ماند و آنگاه فرش ورود بر زیر پای شما پهن گردید. از آن جایگاه که تکیه کرده ای نمی گویم و از قدمتش و هزینه ها که برایش شد. از هزاران بغض بر گلوی ایران و ایرانی نمی گویم. فقط و فقط این را گویم که قسم بر چه و از چه و در کدامین پیشگاه یاد کردی؟
گرچه انتخاب مردم نبودی، اما می توانستی نقش نماینده را بازی کنی.
و چه بزمی برگزار کردید به آنجا که جایگاه نمایندگان مردم بود. و چه بر خون ها و جان های ولی نعمتانتان خندیدید. اگر نمی دانی که انتخاب مردم چه بود، اگر نمی دانی که نامزدان اصلی که بودند، اگر نمی دانی که بر جایگاه که ها تکیه کرده ای، اما قسمی را که یاد کردی را که به یاد داری. نداری؟ مگر این تو نبودی [؟] که گفتی:
"بسماللهالرحمنالرحیم
من در برابر قرآن مجید، به خدای قادر متعال سوگند یاد میکنم و با تکیه بر شرف انسانی خویش تعهد مینمایم که پاسدار حریم اسلام و نگاهبان دستاوردهای انقلاب اسلامی ملت ایران و مبانی جمهوری اسلامی باشم، ودیعهای را که ملت به ما سپرده به عنوان امینی عادل پاسداری کنم و در انجام وظایف وکالت، امانت و تقوی را رعایت نمایم و همواره به استقلال و اعتلای کشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پایبند باشم، از قانون اساسی دفاع کنم و در گفتهها و نوشتهها و اظهارنظرها، استقلال کشور و آزادی مردم و تأمین مصالح آنها را مد نظر داشته باشم."
متن سوگندنامه نمایندگان برگزیده مجلس که باید در صحن مجلس ادا کنند
قسم می دانی چیست؟ شرف انسانی چه؟ ملت و امانت مردم را چه؟ وکیل و امانت دار عادل را می دانی؟ حق مردم را می دانی؟ افتخار به خدمتگزاری شنیده ای؟ تا به حال به ایران، آزادی ایران و مردمش و مصالح آنان اندیشیده ای و یا به نتیجه ای درش رسیده ای؟
فریاد می دانی چیست؟ خواست اکثریت شنیده ای؟ تیکه بر رأی مردم شنیده ای؟ اشک و خون و بغض و دود و درد و ماتم دیده ای؟ داغ جگرگوشگان لمس کرده ای؟ خون بر سنگ فرش های خیابان دیده ای؟ مشت بر دست جوانان دیده ای؟ فریاد مردم را شنیده ای؟ پس تو نماینده ی کدامین مردمی ای پارلمان نشین. پس آن همه خون و فریاد و اعتراض «ملت و مردم» په شد؟ نمازت را قضا کن ای فلانی. که غصب ست و حرام ست جانمازت.