تبليغاتX
و اما مهر
و این وصیت من، قلمم و قلم .-._.-. آزادي را اگر نفس نشاید اما جستجویش را آري، شاید

مرا از خاک آفرید تا خاک زیر پاهایت باشم

 

m3hr.DAD

6/ 12/ 87

 

روزهای خوبی بود. تازه متولد شده بود و در شور و شوق به سر می برد.

صبحت از اینجا نیست. آنجا از مادر زاده نمی شوند.  خلق می گردند. هم نوزادند. هم جوان، هم میانسال و هم مسن.

او جوان بود و پر انرژی. می پرسید و کنجکاو بود. خداوندگار آن سرزمین، همیشه چشم بر او داشت و او را زیر نظر.

آنها خدواند را خدای سرزمین شان می دانستند و آن خدا را در ذهن، خدای دنیای دیگری نمی دیدند، چراکه آن سرزمین را چون خدای خود، یکتا می دانستند.

جوان بواسطه ی سوالاتش و رأفت پروردگار، زمان زیادی را با خدا می گذراند. آنقدر که گاهی خداوند از او فرصت می خواست و به او گوش زد می کرد که مخلوقات دیگری هم دارد.  او آنقدر به خدا نزدیک شده بود که دیگر جز یاد او نداشت. روزی خدا را گفت: "ای خالق، نمی توانم تو را فقط چون خالقی بر بنده اش بپندارم." خداوند لبخندی زد و هیچ مگفت. جوان با شرم گفت: "عاشقت گشتم خدا. با من چه کردی." خداوند نگاهی دیگر کرد و باز منتظر ماند. و جوان گفت: " من عاشقت گشتم خدا. مـهـرست ز دلم بر تو" و خدا این بار گفت: " تو مـهـر منی" گفت: "تو مـهـر منی، این نام من بر تو تا بدانی روشنی ها از من است".

روزها می گذشت و مـهـر عاشق تر ز دیروزها. مدر تمام لحظه، در مدح خدا بود. او خدا را می سرود. و خداوند بیشتر ز قبل متوجه ی بندگانش. چراکه بیشتر به مـهـر می پرداخت و می بایست دیگر بندگان را نیز به مساوات بنگرد.

گذر چون همیشه پر معنا بود و زمان در گذر.

تا....              آن زمان که هیچ بنده ای از آن خبر نداشت، برای مـهـر فرا رسید.

گفتش: مـهـر بیا.

آمد.

گفت: مـهـر، زمان سفرست.

آنجا سفر معنا نداشت. چراکه برای کسی وجودی نبود، سفر را. همه سفر می کردند، اما چون همه سرگرم به اول خدا و بعد رشد بودند، وقتی کسی به سفر می رفت، دیگری از حال او خبردار نمی شد. و تنها دانندگانِ راز سفر، خدا و مسافران سفر بودند.

گفت: مـهـر، زمان سفرست.

چشمان مـهـر پر ز اشک دید.

خداوند با حالتی گفت: مگر می دانی سفر را؟

گفتا: این ندانم. اما بگفتی و تبی در دل به پا شد.

گفت: مـهـر آرام باش، من همیشه با توام.

او بگفتا: با منی. من بدانم در منی. ول بخواهم در نگاهم تو بمانی  و بخوانم مدح تو.

لرز صدای عاشقانه تا به حال بشنیده ای؟   خداوند لرزه ای در آن نوای خود بداشت. گفت: من صبورم. تو برو.

مـهـر سوزان بود و نالان. هم بسوزد در تبش. هم بسوز از غمش. هم بترسد از فراق. مـهـر گفتا: من نتانم هجر تو

گفت: تو سفیری، پس برو.

مـهـر گفتا: می میرم

پس خدا گفت: ای عجب از خلق تو. از پرستش های تو. از سرودن های تو. از نگاه عاشقت. پس تبارک بر خدای لایقت. من او از خاک ساختم. تا که هم اعجاز در این خلق باد، هم که خاک را تا آسمان والابری و تو ببینی خلقتت.

مـهـر می گفت: خاک ! خاک ؟!

مـهـر می لرزید و باز گفت: ای خدایم، عـــــــــاشقم.

خداوند نیز گفت: عاشقم من. عاشق آن بنده ی نیکو سرشت.

اشک مـهـر جاری شد و مـهـر گفت: تاب این هجرت نداشتم تا به این. نام عشقت آمد و من گر روم خواهم مُرد.

یک اشارت از خدا تدبیر شد.

گفت: ای مـهـرِ من، این چاره ات.

پس اشاره کرد به نوری از افق.

دست حق بر سوی آن نور در اشاره بود گفت: تکه ای از خود دهم بر تو، که سهمت از من است.

بگفتا: تکه ای از پروردگار؟

گفت: آری می دهم. ارزشت چون دُرِ حق در نزد من والا بُوَد. تکه ای از من بباید باشدت تا همیشه تو بدانی از سرتر نیز هست. قطعه ای از خود دهم چون شعر تو. تکه ای از خود دهم چون مـهـر تو.

مـهـر گفتا: بارالها من زبانم عاجزست. من توانم ناتوان.

گفت: جز سخن او دگر هیچ مگو. این سهم توست از من به تو. تو امانت دار خالقی. شاید آن نیز یک امین دیگرست. تا توانی این خدا را دوست دار. تا توانی یاد کن این قطعه را. یاد او یاد خدای قلب توست. این که داری می شود معبود تو.

مـهـر اشک می ریخت ناگهان یک مسافر گشت و رفت. آتش عشق الهی در سفر آن قطعه را بر او رساند. حال او با تکه ای از پروردگار، در میان خلق حق در گردشست. نام او را عشق خود نامیده است. او طلوعست بر دلش. او همان وقت طلوع ست. او همان عشق خدایی. او طلوع مـهـرِ خود.

مـهـر کلامش با طلوعش همچنان اینست و باد: مرا از خاک آفرید تا خاک زیر پاهایت باشم.

و عشق در تمام جان او جاریست.

سهم او از پروردگارش، چه بزرگست و چه نیک. سهم او، از او تکه ی پروردگار. سهم او، از او خود ِ پروردگار.

 

خداوند مرا از خاک آفرید تا      خاک زیر پاهایت    باشم

 

به امید روشنی

...................................................................

یکی از ما

تـمام مــــا

...................................................................

m3hr.DAD

 

m3hr_handwriting

+[لینک پست] نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن