تبليغاتX
و اما مهر
و این وصیت من، قلمم و قلم .-._.-. آزادي را اگر نفس نشاید اما جستجویش را آري، شاید

استفاده ازین نوشته با ذکر منبع بلامانع است

 

 

اعدام های سال 67 - استعفای مهندس میرحسین موسوی

۱۳۸۸/۲/۲۸

مهرداد قربانی

Mehr.Ghorbani@yahoo.com

در آستانه دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری، یکی از مهم ترین و پربحث ترین مسائل در گفتمان ها و مباحث انتخاباتی که دیده می شود و بواسطه ی آن به نقد از مهندس میرحسین موسوی پرداخته می شود، مساله ی اعدام های سال ۶۷ می باشد و شاید بی ربط نیست اگر در ادامه ی این مسئله، مورد دیگر را نیز مورد اشاره قرار دهم و آن مساله ی استعفای آقای موسوی از نخست وزیری ست که مورد توافق رهبری قرار نگرفت.

.

اگر دیدگاه کسانی که این دو مسئله را طرح می کنند مورد بررسی قرار گیرد، شاید آمدن این دو در امتداد هم بسیار نامربوط و شاید دور از هم بنماید. چراکه کسانی که مسئله ی اعدام ها را برای نقد مهندس موسوی مطرح می کنند در جناحی از مهندس قرار دارند که طراحان مسئله ی دیگر -یعنی چرا استعفا؟- در جناح و طرف مخالف آنند. اما شاید بایستی در رابطه به ارتباط این دو مسئله با هم کمی توضیح داده شود.

.

اعدام های سال ۶۷:ء

۱-  همانطور که شخص مهندس موسوی هم به این مسئله اشاره کرده اند (به جهت پرسش های صورت گرفته از ایشان)،  در نظام ایران تفکیک قوا وجود دارد و ایشان (موسوی) به عنوان مسئول قوه ی مجریه می توانند پاسخگوی عملکرد این قوه باشند، در صورتی که این اعدام ها مسئله ی قضائی ست و باید قوه ی قضائیه پاسخگوی آن باشد.

.

البته در این رابطه نقد دیگری نیز بر این مسئله واقع می گردد و آن اینکه اعدامی های آن سال در دادگاه محکوم به آن حکم نگشته بودند و  به نظر منتقدین شاید این نقد بر قوه ی قضائی ِ کشور وارد نیست. این اعتقاد تا جائی ست که چندی از منتقدین اینگونه می گویند که این اعدام ها به دستگاه قضایی مربوط نبوده و این تا آنجا بود که آیت اله منتظری طی نامه های گوناگون به امام خمینی، اعتراض خود را ابراز داشته اند. این اعتراض آنگونه بوده که عاقبت آیت اله منتظری از عرصه ی سیاسی خارج گشت.

.

با توجه به مواردی که در بالا گفته شد، و با توجه ی خاص به همان نقد که در آن سعی بر اثبات این شده که مساله به دستگاه قضایی مربوط نمی شده، به صورت مشهود می بینیم که حتی در این اثبات نیز به طریقی می بینیم که باز جناب موسوی رابطه ای با این مساله نداشته اند. و شاید جواب سنجیده ی جناب مهندس موسوی حاوی نکات بسیاری ست که نشان از پایبندی ایشان و مصلحت اندیشی شان می باشد.

.

در بین کسانی که موضوع اعدام های سال شصت و هفت را مطرح می کنند، هستند کسانی که پیش از این و پیش از رقابت های انتخاباتی نیز این مسئله را عنوان می کردند. اما می دانیم و شاهد بوده ایم که آنان  در آن زمان موضوع را به صورت دیگر تشریح می کردند و بیشتر احکام حکومتی و غیر را در آن رابطه به چالش می کشیدند.... بسنده می گردد به همین در این مورد و به منطق مخاطب.

.

اعدام های سال۶۷ و استعفای مهندس میر حسین موسوی:ء

۲- در اینجا نقطه و ناحیه ی اشتراک ِ دو مورد ابتدایی (اعدام های سال ۶۷ و استعفای مهندس میرحسین موسوی) را مورد بررسی اجمالی قرار می دهیم.

.

با توجه به انجام آن اعدام ها و ادعای عدم نقش نخست وزیر دوران جنگ تحمیلی در آن این سوال مطرح می گردد که نخست وزیر وقت –مهندس موسوی- چه باید می کرد...... کمی فکـــــر.....!!!! ..... استـــعـــــــفـــــاء!!!!!؟!!؟

.

خوب مگر ایشان این نکرد و به قول منتقدین جهت دیگر که منتقد استعفای ایشانند مورد نکوهش قرار نگرفت؟ پس دگر چه؟

.

البته لازم به ذکر است که استعفای ایشان در آن زمان دارای دلایل بسیارست. که از جمله ی آنها می توان به مورد مذکور اشاره داشت. که البته بسیار از آنها برای اذهان روشن است. نباید فراموش کرد وضع آن روزهای مملکت را که وضعی نابسامان بود و اشتباهاتی که حتی بسیار سران نیز قبول دارند.

.

 

اشاره می کنم به جملات مهندس موسوی در دانشگاه گیلان: «امیدوارم دوستانی که با هم ارتباط دارند، دیگر این سوال را نپرسند زیرا مجبور خواهم شد ابعاد دیگری از این استعفا را بشکافم که به نفع این دوستان نخواهد بود. من تنها یک‌بار استعفا دادم و این استعفا زمانی صورت گرفت که احساس کردم، نمی‌توانم به وظایف قانونی خود عمل کنم. امام (ره) این استعفا را قبول نکردند و آن اطلاعیه مشهور را دادند.»

.

 

جالب اینکه مقایسه کنیم این دو را و بپرسیم چه را باید برتابید؟ این دو که "چرا میرحسین استعفاء داد؟" و"چرا خاتمی استعفاء نداد؟" ....!!!!!ء

.

استعفای مهندس میر حسین موسوی:ء

۳- و در مورد استعفای مهندس موسوی و مواردی که در نقد و البته تخریب ایشان عنوان می شود، باید گفت تا کجا به جای فکر ها می شود تفکر کرد و فکر در مغزها مشق کرد. همانطور که در بالا هم گفته شد، مهندس موسوی خود از نامه ی امام خمینی به ایشان به "اطلاعیه ی مشهور" یاد می کنند، حال چگونه می توان متن پیام را خواند و اینگونه برداشت کرد که امام خمینی، مهندس را حتی مورد کم لطفی قرار داده اند. همان نامه که ایشان در آن عینا این جملات را به کار برده اند: « از آنجا که ممکن است این روزها افرادى بخواهند نسبت به دولت خدمتگزار شبهات و القائاتى در اذهان عامه به وجود آورند و زحمات بى‏شائبه و طاقت فرساى شما را خصوصا در مساله جنگ خدشه‏دار نمایند» و یا در جایی از آن نامه: « با درایت و تقوا و تعهدى که در شما سراغ دارم» و یا در جای دیگری از آن: «من همچون گذشته شما را فردى لایق و دلسوز براى انقلاب اسلامى مى‏دانم، و زحمات شما را در دوران جنگ و تجهیز سپاهیان اسلام فراموش نمى‏کنم، و الآن نیز شما را تأیید و حمایت مى‏کنم.»

.

حال با توجه به موارد مذکور و با توجه به عنوان کنندگان نقدهای گفته شده آن هم در این زمان و باز آن هم به کسی که سال هاست همه فریاد ِ خاطره ی خوش خدمتی و خدمتگزاری خالصانه ی او را بر می آورند، چگونه می توان به تعصب ملی گروه منتقدی که در یک طرفند، و پایبندی به اصول طرف دیگر ِ منتقد اعتقاد داشت.

.

به امید آگاهی، به امید روشنی، یکی از ما تمام ما

+[لینک پست] نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن

خاطرات ریاست جمهوری من! 

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

پلاکارد ضد ایرانی یکی از حضار؛ ماموران امنیتی در حال گرفتن پلاکارد

احمدی نژاد

خبرنگاران غربی در بالکن اجلاس سعی می‌کنند سخنرانی احمدی‌نژاد را مختل کنند

احمدی نژاد

دبیرکل سازمان ملل به همراه رئیس اجلاس دوربان

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد 

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد 

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

 احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

 

 

بهار هشتاد و چهار بود و حال و هوا بدجوری انتخاباتی. اون سال ها فضا بدجوری هم باز بود و خیلی هم بد. چون همه داشتند برای انتخابات فعالیت می کردند اما انگار هیچکی نمی خواست من رو تحویل بگیره. انگار نه انگار که منم کاندید شده بودم. همش به معین و رفسنجانی و کروبی و لاریجانی و قالیباف و رضایی گاهی هم به مهرعلیزاده حسودیم می شد. هرچی می گفتم بابا بی خیال من بشین و برین سراغ یکی دیگه، نمی ذاشتن. می گفتن یه کم  صبر داشته باش. یه کم که گذشت گفتن معین کارش تمومه، رفسنجانی هم که همه باهاش لجن. رضایی هم که میره. قالیباف هم که راضی می کنیم. کروبی هم قرص خواب آور می دیم بهش. مهرعلیزاده هم که بزار بتازه. لاریجانی هم که  قس علی هذا.

 

دیگه واسه ما خوابو  خوراک نمونده بود. رفته بودیم تو فاز تبلیغ. هرچی مردم می گفتن، یا می گفتیم داریم، یا می گفتیم می یاریم. ولی واقعا چه حالی می داد. هرکی هرچی می خواست می گفتیم باشه، اون بنده خداها هم کلی کیف می کردن. من می گفتم "بابا نکنیم این کارها رو گناه داره، همه ی اینا که با هم نمی شه که." هی می گفتن "تو بگو کاریت نباشه، اصلا می دونی چقدر داری دل شاد می کنی؟ تازه ثواب هم داره." بعضی ها می گفتن "آزادی" تا می یومدم بزنم تو دهنشون می گفتن "تو بگو می یاریم براتون. بعد حالیشون می کنیم." بله خیلی باحال بود. یه بار یه چیزی گفتم خودم کفم برید. گفتم "نفت رو می یاریم سر سفره ی مردم." آقا ما اینو گفتیم مردم هنگ کرده بودن. خلاصه از نفت و ریش و بوی رجایی و موی دخترا و همه چی گرو گذاشتیم و حال همه ی کاندیداها رو به سه شماره گرفتیم.

 

خلاصه ما هم شدم پریزیدنت. درسته حالا همه بی معرفتن و به ما نمی گن پرزیدن مریزیدن، اما خدایی شدیم دیگه. آقا خیلی باحال بود. سخت که نبود هیچ، تازه هیچ کاری هم نداشت. من فقط ساده زیستی می کردم و همه چی خودش درست می شد. تازه اینم می دونستم که اروپایی ها و امریکایی ها و این سوسول موسولا واسه چی برام شاخ می شدن. خوب واسه اینکه من با مبل و این چیز میزا مشکل داشتم و هرجا می رفتم مبلمان رو می دادم به نزدیک ترین سمساری، این کشورا هم سریع با ما قهر می کردن. بدبختا می ترسیدن بیان اینجا بخوان سرپا بمونن یا بشینن رو فرش. ازین خوجل بازیا، آی من بدم می یاد!.

 

هی ما می خندیدیم هی مردم نگاه می کردن. خلاصه هی ما می خندیدیم هی مردم دست می زدن. هی ما حرف می زدیم هی تلویزیونای تو و بیرون نشون می دادن. کم کم داشتم به ریاست جمهوری علاقمند می شدم.

 

خیلی سرمون شلوغ بود. مثلا یه روز گفتن گاز کمه. گفتم خوب چکار کنیم. گفتن باید صرفه جویی کنیم.  ما هم کردیم. تازه پیش تاجیک ها هم بد قول نشدیم و گازشون رو دادیم. فقط یه سری آدم انگار تو مملکت مُردن. این یعنی مدیریت. بعدش رفتیم تو کار مدیریت جهان. خیلی کارا کردیم. رفتیم سازمان ملت ها. کلمبیا رفتیم. قم رفتیم. ژنو رفتیم. اجلاس رفتیم. جلسه ها رفتیم. کنفرانس خلیج عـــــ ــــرَق رفتیم. مسجد رفتیم. نمازجمعه رفتیم. اینور رفتیم. اونور رفتیم. مدرسه رفتیم. دانشگاه رفتیم. خیلی هم خارج رفتیم. می رفتیم. هی افتخار هی افتخار.  مثلا یه بار شنیدم که گفتن حادثه ی دانشگاه کلمبیا از فتح فاو هم با ارزش تر بوده. ما هرچی پرسیدیم آقا اینکه گفتن یعنی چه؟ گفتن برو خیالت راحت جمعش کردیم. ما هم می رفتیم. بعضی جاها اینقد از دیدنمون دست و پاشون رو گم می کردن که عکس ما رو برعکس می گرفتن.  بعضی جاها گوجه پرت می کردن. وقتی می یامدیم دفتر می گفتن اینا از ترسشون بوده و از بی شعوری شون. تازه گوجه از طرفی مظهر اقتصاد ما هم بود. البته هنوز ندیدیم سیب زمینی پرت کنن. شاید هنوز کسی نفهمیده گوجه مظهر اقتصاده و  سیب زمینی اهرم سیاست داخلی. داریم می گردیم واسه سیاست خارجی که شاید اون هم پرتقال انتخاب بشه.

 

به حمد خدا کاراخیلی خوب پیش می رفت. دیدیم این قبلی ها که قبل ما بودن، خیلی نامردی کردن و یه صندقچه ای درست کردن پول مولا رو می ریزن توش. انگار نمی دیدن این همه خرج ِ واجب داریم. اما ما دیدیم که این همه مشکل باید حل بشه. در اولین اقدام هیئت دولت رو قسم دادیم که اولا دیگه پول مول نریزن توی این صندوق. دوما این پول مول ها رو هم بردارن و به نحو احســـــَنت خرج کنند، تا عبرتی باشه برای دزدان گذشته. کم کم احساس می کردم داره یه چیزی رو سرم در می یاد. اولش می ترسیدم. بعدها فهمیدم یه هاله دارم اوووووه چه نورانی. تازه اینجا بود که فهمیدم دارم در راه خیر قدم بر می دارم. یهو آمدیم و گفتیم "دست نگه دارید. زیاد ازین پولا خرج نکنید بهتره حساب کتاب کنیم. بیاین تا کارهای خیرمون رو بین المللی کنیم." خلاصه گفتیم این اروپایی ها که مشکل اقتصادی ندارن. تازه نامردن و روراست هم نیستن. تازه اگه بهشون پول مول بدیم گردن کلفت می شن. گفتیم برید ازین کشورهایی که با پتانسیل اند پیدا کنید و بیارید. رفتند و پیدا کردند و آوردند. خدائیش هم نفهمیدیم از کجا پیدا کردن. با افتخار می گم پول مولا رو یه جاهایی دادم که عمرا کسی بتونه حتی اسماشون رو تلفظ کنه. به این می گن مرام  که ناشناس کمک کنی.

 

من واقعا کارای بزرگی رو با یک اشاره انجام می دادم. مثلا دیدیم زنا دارم کمپین یک میلیونشون می شه دو میلیون، گفتیم "بیاین. ازین به بعد اجازه می دیم برین استادیوم." تا به خودشون اومدن اونا هم پیچوندیم. یا مثلا دیدیم یه سری آدم بی کار اومدن از ما ایراد بگیرن گفتیم اینا بزغاله اند و حساب کار اومد دستتشون. یه موقع دیگه دیدیم نفت گرون شد. گفتیم با پولش حال یه سری ها رو بیشتر بگیریم. زیاد هم که اهل پول مول نبودم. هی کمک کردیم به یه سری دوست، که دشمن مشترک داریم. الحقم که عجب حالی گرفتن از دشمنا.

 

از جمله خاطرات ریاست جمهوری من که هی دوست دارم ازشون بگم، سفرکردن است. من خیلی سفر کردم. من یه جاهایی رو تو ایران دیدم که هیچکس ندیده. من اصفهان رفتم. اراک رفتم. شیراز رفتم. مشهد خراسون رفتم. امریکا رفتم. قم رفتم. کشورایی که الان اسمشون یادم نیست رفتم. یزد رفتم. شمال رفتم. جنوب رفتم. قزوین رفتم. بعد دیدم باحاله یه دور دیگه هم رفتم. خدا قسمت همه کنه. خیلی باحال بود. تازه مکه هم رفتم.

 

هر جا که می رفتم خیلی از من تشکر می شد. من واقعا خوشم می یومد. هرجا می رفتیم بهم می گفتن این پول مولا بودجه ی شهره. من هم براشون تقسیم می کردم. آی مردم ازم تشکر می کردن!! خیلی باحال بود. اینقده  عکس گرفتن از ما این چند سال که نگو.

 

مورد دیگه که دوست دارم در این خاطره به آن اشاره کنم انرژی هسته ای ست . این همان است که فسیلی نیست. و این است که حق مسلم ماست. بعضی ها به من می گفتن "آقای رئیس جمهور انرژی فسیلی هم حق ماست، ما داریم می میریم از نبودش." من فقط می خندیدم. با خودم می گفتم ببین چقدر باید تلاش کرد تا این مردم رو از گمراهی درآورد. این همه واسه انرژی هسته ای تلاش می کنیم بعد می گن انرژی فسیلی. عجب. اشکال نداره. ما که این رو هم به نام خودمون زدیم. می خوایم جا بندازیم که مصدق هسته ای هستیم. به بـــــه

 

خلاصه من خیلی خاطره دارم ازین چند سال. ما که یه بار رئیس جمهور شدیم. خدا نصیب همه ی اونایی کنه که تا حالا نشدن، که ببینن چه حالی می ده.

 

و من الله توفبق و عجل علی....

 

 

+[لینک پست] نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن