تبليغاتX
و اما مهر
و این وصیت من، قلمم و قلم .-._.-. آزادي را اگر نفس نشاید اما جستجویش را آري، شاید

 

شاه دزد

مهرداد قربانی

Mehr.Ghorbani@yahoo.com

13/5/1388

 

آنها "سلطان بازی" می کردند. نه. آنها "شاه، دزد بازی می کردند".

 

خیابان ها آسفالت است اما فضا خاکی ست. خاک نه آن خاک باغچه که رنگ جنگی خاک. فضا آلوده ی دود ماشین هاست اما دودها همه سفیدست و پراشک. ازدحام بسیارست. همه دوان. آدم ها به هم طعنه می زنند، اما دوستند. پاها، له می شوند، اما آدم ها دوستند. زیر پایی می گیرند به ناخواه. آدم ها دوستند. مردها دست زن ها می گیرند. زن ها مردان را حمایت می کنند. مردها زن ها را هل می دهند و باز آدم هایی که دوستند. و آن طرف تر کمی شبیه آدم ها راه می روند. اما دوست آدم ها نیستند. هوار می کشند. آدم ها نگاه می کنند. چماق می کشند و باز آدم ها نگاه می کنند. کله شان سرخ می شود. آنها دوست آدم ها نیستند. و دودها بین آدم ها سفیدتر می شود و ناگاه آن دود سفید بزرگ و زشت میان لکه های دود سیاه خوش بو گم می شود. و باز دویدن و طعنه و پای له شده و زیر پایی و هل دادن و باز گرمای دوستی آدم ها و آن طرف تر دیگر شبیه آدم ها راه نمی روند. آنها به سوی آدم ها می دوند و نعل بر زمین می کوبند. نه آن ها دوست آدم ها نیستند. آدم ها بی کلاهند. آدم ها کله دارند و کلاه نیاز ندارند که نداشته هاشان پنهان کنند. آدم ها با همند و صدای شلیک گلوله ها. آدم ها دوستند و آنها دوست آدم ها نیستند. آنها آدم نیستند. و دود و آتش و درد و گلوله و تیر و...

 

آن یکی ها هنوز شاه دزد بازی می کنند. آنان که شاهانه اند آنجا نیستند. اما آنها بازی می کنند و شاید چون بازی ست. ساکت است اما صدای آدم ها قابل نشنیدن نیست. صدایشان ساکت است. صداشان عجیب بی صداست و اما رنگ دارد. صدای رنگ دار! صدایی سبز.

 

او، پای بلندی می کند. قدش نمی رسد. آستین هایش تا شده. پاچه اش چند لا به زیر زیگزاگ دارد. روزنامه، مچاله در جلوی کفش دارد و باز کفش پایش را نمی زند. او پا بلندی می کند. قدش نمی رسد. چهارپایه زیر پایش می گذارند. او نمی ترسد. و اویی دیگر کلاه بر می دارد. سنگینش است. زود بر سر اوی می گذارد. و او گم می شود. لیک در تاج گم می شود. او در کلاه می کوبد و دنگ می کند و تماشاگران که هورا هورا می کنند. آنها همه کلاه دارند. آنها دوست آدم ها نیستند. آدم ها کلاه نیاز ندارند. صدای آدم ها قابل نشنیدن نیست. صدای رنگ دار! صدایی سبز.

+[لینک پست] نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن

 

من معترفم

مهرداد قربانی

Mehr.Ghorbani@yahoo.com

 10/5/1388

 

صبر کن اجنبی. صبر کن. اعتراف دارم.

 

به نام الله، به نام ایران سرزمین مان

 

اعتراف می کنم به ایران. نبخشید چون پشیمان نیستم. اعتراف می کنم به قرآن. نبخشید چون پشیمان نیستم. اعتراف می کنم به برابری حق مان از حق و از ایران. نبخشید چون پشیمان نیستم.

 

به محمد علی ابطحی و تمام دربندان سبز:

اندیشه تان در سینه داریم. سینه تمام ایران را چاک نتوانند. که گر کنند اندیشه را چاقویشان زخم نمی اندازد. اندیشه بند ناپذیر است. جای اندیشه یتان سینه ی ماست. نه قفس ِ سینه ی ما که نزد قلب و دل.

 

من کفر بِالله من بَعد ایمانه إلا من اکرهَ و قبلهُ مطمئن بالایمان و لکن مَن شرحَ بالکفر صدرا فعلیهم غضبٌ نت َ الله ِ و لهم عذاب ٌ عظیم – نحل 106

هرکس پس از ایمان آوردن خود، به خدا کفر ورزد [عذابی سخت خواهد داشت] مگر آن کس که مجبور شده و [ولی] قلبش به ایمان اطمینان دارد. لیکن هر که سینه اش به کفر گشاده گردد خشم خداوند بر آنان است و برایشان عذابی بزرگ خواهد بود. سوره نحل آیه 106

 

در صدر اسلام، کفار پدر و مادر عمار یاسر را به خاطر اسلام آوردن، شکنجه و شهید کردند. پس از آنان و به هنگام شکنجه عمار، او کلماتی را بر زبان آورد که ازو خواستند و به این صورت او نجات یافت. عمار که به سبب چنین رفتاری بسیار سرزنش می شد و نالان نزد پیامبر اکرم (ص) رفت و پیامبر با مهربانی به او فرمود: اگر باز هم جانت در خطر افتاد اين كلمات را بگو و خودت را نجات بده ، تو سر تا پا ايمان هستي.

به امید روشنی

 

 

+[لینک پست] نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن

 

ممنون آقای احمدی نژاد

مهرداد قربانی

Mehr.Ghorbani@yahoo.com

8/5/1388

 

آقای احمدی نژاد، سلام

خارج از هر عرفی با شما سخنی دارم هرچند کراهت دارم از خطاب قرار دادن تان. هرچند که نمی دانی این حق مسلم من است که، حداقل که را مخاطب قرار نـــــــــــدهم.

 

آقای احمدی نژاد این خطابه را کوتاه می گویم چراکه نمی خواهم زمانش بیش باشد. اما بر خودم لازم می دانم که از شما تشکر کنم. تعجب نکنید. می دانم که یا متعجبید و یا اینکه فکر کرده این به سخره می گویم. نه! باور کنید نه!

آقای رئیس دولت نهم؛ بلی من به سخره از شما تشکر نمی کنم. شاید ازین تشکر هم کراهت دارم اما به واقع دست مریزاد. باز هم می گویم زود قضاوت نکنید. نه، من فراموش نکردم با ایرانم چه کردی! نه من فراموش نکردم با آنان که در ایران باهاشان سهیم بودم چه کردی! نه من فراموش نکردم اقتصاد مملکتم را! من فراموش نمی کنم عزت ایران بین الملل را! من فراموش نمی کنم زمستان بی گاز و تابستان بی برق را! نه! نه من انرژی فسیلی را فراموش نمی کنم! من هرگز بوی گند سفره ی نفتی را فراموش نمی کنم! فراموش نمی کنم صدقه هاتان را در قبال نامه مردم! نه من گوجه اقتصادی و سیب زمینی انتخاباتی ات را فراموش نمی کنم! من صدوقچه اسرار پر از ارزتان را فراموش نمی کنم! فراموش نخواهم کرد بشکه های گران نفتی مان را! من فراموش نمی کنم دولت شما کلاس درس جغرافیا بود برای معرفی کشورهای دور! من فراموش نمی کنم حجاب و فحاشی گشت ارشاد را به مادرانم! من فراموش نمی کنم وزارت ارشادی که مرا یاد کرکره روزنامه ها می اندازد! من فراموش نمی کنم بزغاله های محمود را! نه من تار موی بی مشکل دختران را فراموش نمی کنم! من فراموش نمی کنم اسکناس های صادراتی را! من فراموش نمی کنم صادرات ناموس را! من فراموش نمی کنم خزر پر ز روس را! من فراموش نمی کنم خلیج فارس عزادار را! نه من فراموش نمی کنم از خزر تا فارس را! من فراموش نمی کنم زنبیل های منتظر در صف، برای شما را! نه من فراموش نمی کنم کله های نور افکن را! و نه من فراموش نمی کنم ترم های نه دانشگاهی که زندانی را! نه من فراموش نمی کنم استادان متجاوز را! من فراموش نمی کنم خون را! من فراموش نمی کنم باتوم را! من فراموش نمی کنم در به دری از خانه را! هان ای توهم بزرگ بدان که من اشک نگران مادر را فراموش نمی کنم! نه من فراموش نمی کنم اشک و سوز خود ز دود!  و نه من فراموش نمی کنم خس را و خاشاک را! و بسیار حافظه از من و عق من از خاطرات مشترکم با دولتت. نه آقای احمدی نژاد که چند روز دیگر هم رئیس جمهوری، نه فراموش نمی کنم، اما باز متشکرم.

 

آقای احمدی نژاد؛ تو آن کردی که هیچ اصلاح طلب و هیچ روشنگری نمی توانست اینگونه روشن کند. آنان اگر روشنگرند خود نوری اند بر سویی از تاریکی. اما تو پرده دریدی و عریان کردی آنچه از نور، می پوشاندند. اصلاح طلب، چند سال می بایست تلاش می کرد تا آنچه تو از خویشتن ها رسوا کردی، روشن کند؟ اما ممنون که تو کردی. اصلاح برای مهیای زمینه بود تو خود خواندی روضه ی واقع ِ خوداتان را.

 

که به مطلق ها جسارت می کرد؟ حال چه؟ محمود تو از روشنگرانی. ممنون آقای احمدی نژاد. محمود ممنون. و ممنون و ترس از استادت و فرداهای فکرش.

+[لینک پست] نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن

 

امام زمان یا هر لحظه امامی نو!

مهرداد قربانی

Mehr.Ghorbani@yahoo.com

7/5/1388

 

 

 

آنـــــها زمان را ساعت و امام زمان را امامِ ساعت می دانند. لیک هر ساعت امامی دارند.

مکابره بر سر امامِ این ساعت است.

 

 پـ.نـ: دوستان موضوع این پست دعای آخر اون نبود. این پی نوشت پس از ثبت چند نظر به پست اضافه شد.

اماما عجل علی ظهورک

به امید روشنی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+[لینک پست] نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن