
هی پارلمان نشین؛ می توانستی نماینده مردم باشی.
مهرداد قربانی
13/6/1388



پارلمان نشین؛
از انتخاب و انتصابت نمی گویم. از رقیبان انتخاتی ات نمی گویم. از آن زمان نمی گویم که آنانی را که نمایندگی مردم را کردند، وطن فروش نامیدند. از آنان نمی گویم که انتخاب مردم بودند اما انتخاب انتصابگران شما نبودند. آن زمانی را نمی گویم که انتخاب اصلی مردم در پشت دروازه ی استصواب باقی ماند و آنگاه فرش ورود بر زیر پای شما پهن گردید. از آن جایگاه که تکیه کرده ای نمی گویم و از قدمتش و هزینه ها که برایش شد. از هزاران بغض بر گلوی ایران و ایرانی نمی گویم. فقط و فقط این را گویم که قسم بر چه و از چه و در کدامین پیشگاه یاد کردی؟
گرچه انتخاب مردم نبودی، اما می توانستی نقش نماینده را بازی کنی.
و چه بزمی برگزار کردید به آنجا که جایگاه نمایندگان مردم بود. و چه بر خون ها و جان های ولی نعمتانتان خندیدید. اگر نمی دانی که انتخاب مردم چه بود، اگر نمی دانی که نامزدان اصلی که بودند، اگر نمی دانی که بر جایگاه که ها تکیه کرده ای، اما قسمی را که یاد کردی را که به یاد داری. نداری؟ مگر این تو نبودی [؟] که گفتی:
"بسماللهالرحمنالرحیم
من در برابر قرآن مجید، به خدای قادر متعال سوگند یاد میکنم و با تکیه بر شرف انسانی خویش تعهد مینمایم که پاسدار حریم اسلام و نگاهبان دستاوردهای انقلاب اسلامی ملت ایران و مبانی جمهوری اسلامی باشم، ودیعهای را که ملت به ما سپرده به عنوان امینی عادل پاسداری کنم و در انجام وظایف وکالت، امانت و تقوی را رعایت نمایم و همواره به استقلال و اعتلای کشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پایبند باشم، از قانون اساسی دفاع کنم و در گفتهها و نوشتهها و اظهارنظرها، استقلال کشور و آزادی مردم و تأمین مصالح آنها را مد نظر داشته باشم."
متن سوگندنامه نمایندگان برگزیده مجلس که باید در صحن مجلس ادا کنند
قسم می دانی چیست؟ شرف انسانی چه؟ ملت و امانت مردم را چه؟ وکیل و امانت دار عادل را می دانی؟ حق مردم را می دانی؟ افتخار به خدمتگزاری شنیده ای؟ تا به حال به ایران، آزادی ایران و مردمش و مصالح آنان اندیشیده ای و یا به نتیجه ای درش رسیده ای؟
فریاد می دانی چیست؟ خواست اکثریت شنیده ای؟ تیکه بر رأی مردم شنیده ای؟ اشک و خون و بغض و دود و درد و ماتم دیده ای؟ داغ جگرگوشگان لمس کرده ای؟ خون بر سنگ فرش های خیابان دیده ای؟ مشت بر دست جوانان دیده ای؟ فریاد مردم را شنیده ای؟ پس تو نماینده ی کدامین مردمی ای پارلمان نشین. پس آن همه خون و فریاد و اعتراض «ملت و مردم» په شد؟ نمازت را قضا کن ای فلانی. که غصب ست و حرام ست جانمازت.

مهرداد قربانی
رمضان بیست و هفتم و تولد بیست و شش قمری
ده ماه رمضان بود. مادرم روزه، مرا هیچ نفس. وندران لحظه ی ظهر زجرِ من آمد و درد آمد و مادر آشفت.
مادرم نزد خدا بود که آورد مرا.
شکر حق و شکر مادر.
من به او درد بدادم، مهر خویش بر من داد. و در آن لحظه ی ظهر، مادری تشنه لب و آشفته به جان، جانی از تربت پاک تن خویش، هدیه کرد بر من و جانم مهر، داد. پدرم بود، که نامم مهر، داد.
پـ.نـ.1: من نه آن مهرم که مهرم آرزوست.
پـ.نـ.2: این مطلب رو چند دقیقه پیش خیلی بداهه و زمانی که مادرم بهم یادآوری کرد و تبریک گفت نوشتم.
پـ.نـ.3: بعد از بیش از نیم سال یه مطلب غیر سیاسی.
این گفتگو در شب سالگرد شهادت شهید رجایی با مهندس محمد توسلی انجام شده ست که در روزنامه ی فرهیختگان روز دوشنبه به تاریخ 9/6/88 منتشر شد و حاوی نکات بسیار مهمی ست که توجه به آنها می تواند می تواند بسیاری از مسائل امروز و مصادره ی نام بزرگان انقلاب را روشن تر کند.
به دلایل خاص خبرنگاری و قوانین نامعلوم روزنامه ها در امروزِ ایران، قسمت هایی از این گفتگو در روزنامه فرهیختگان نیامده است که امیدوارم درج کامل آن در اینجا و انعکاس آن توسط خوانندگان این مطلب به هر صورت که بتوانند، بتواند تاحدی این نقیصه را جبران کند.
مهرداد قربانی
7/6/1388
محمد توسلی متولد 1317، عضو شورای مرکزی و رئیس دفتر سیاسی نهضت آزادی ایران است. او سال 35 وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد و سال 41 برای ادامه تحصیل به آلمان و سپس برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. او که اولین شهردار تهران پس از انقلاب بود، سابقه دوستی طولانی با شهید رجایی در قبل و پس از انقلاب دارد. در همین راستا گفتگویی با ایشان در رابطه با شهید رجایی و سابقه دوستی ایشان ترتیب داده شده است که نظر شما را بدان جلب می کنیم.
- جناب مهندس توسلی، با توجه با اینکه در آستانه سالگرد شهادت رجایی و باهنر هستیم و با توجه به سابقه طولانی دوستی شما و رجایی و سمت شهرداری شما در دوران نخست وزیری وی، لطفا در مورد سابقه این دوستی و شناخت شما از رجایی توضیح دهید.
- من هم از اینکه به مناسبت سالگرد شهادت رجایی و دکتر باهنر چنین گزارشی را تهیه می کنید، استقبال می کنم. حدود سال های پایانی دهه 30 که بنده در دانشکده فنی دانشگاه تهران دانشجو بودم، در انجمن اسلامی دانشجویان با شهید رجایی آشنا شدم. ایشان، شخصیت ویژه فرهنگی داشتند که با مرحوم دکتر سحابی در دبیرستان کمال همکاری داشتند و در مدارس مشابه مثل هنرستان کارآموز انجمن اسلامی مهندسین هم به عنوان دبیر فرهیخته تدریس می کردند و علاوه بر تدریس، تاثیرات فرهنگی و اجتماعی بسیاری بر مخاطبین خودشان یعنی دانش آموزان داشتند.مرحوم رجایی دارای شخصیت کاملا آرام و متینی بودند که با انجمن اسلامی دانشجویان، همکاری نزدیکی داشتند.
- لطفا از بازداشت و زندانی شدن خودتان و شهید رجایی بفرمائید.
- در سال 1350 که اعضای سازمان مجاهدین خلق، شناسایی و بازداشت می شوند، یکی از کسانی که کمکهای جدی و قابل ملاحظه ای به خانواده ها و زندانیان سازمان مجاهدین می دهد، ایشان بودند و به خصوص با حضور ایشان در دبیرستان رفاه که با مرحوم دکتر باهنر هم آنجا کار فرهنگی داشتند، این نوع نهادهای فرهنگی به تدریج پایگاهی بود برای جمع آوری کمک های مالی و حتی لجستیک مثل خانه های امن برای اعضای سازمان مجاهدین خلق. کمتر کسی در آن شرایط حساس این آمادگی را داشت که مسئولیت و هزینه های این نوع کمک ها را به سازمان مجاهدین قبول کند، که این همکاری ها کاملا شخصیت ویژه ایشان را که اهل ایثار و فداکاری در راه حق بودند، کاملا به تصویر می کشد.
من نیز در کنار آقای مهندس سحابی و آقای هاشمی رفسنجانی، در ارتباط با کمک به سازمان مجاهدین بازداشت و یک سالی در سال 50 در زندان بودم. وقتی از زندان آزاد شدم، بعد از مدتی در هسته ای سه نفره با آقای مهندس لطف اله میثمی که ایشان هم بعد از دو سال آزاد شدند و مرتبط به سازمان مجاهدین بودند، ارتباطی با بنده و مرحوم رجایی داشتیم و آن هسته سه نفره از سال 52 تا سال 53 در ارتباط و همکاری بود. همسر شهید رجایی نقش موثری در تنظیم ارتباط این هسته داشتند که در آن شرایط مخفی کار هماهنگی را برای جلسات ما انجام می دادند.
مرحوم رجایی در اثر اشتباه یکی از اقوام شان، در اوایل سال 53 بازداشت شدند. به رغم شکنجه های شدیدی که ساواک روی ایشان اعمال می کند و مدت زیاد سلول انفرادی، ایشان هیچ گونه اطلاعی از همکاری های گذشته شان و ارتباطی که با بنده و آقای مهندس میثمی داشتند، بازگو نمی کنند. بنابراین ما می توانیم در خارج حفظ شویم و به خدمات خودمان ادامه دهیم. مهندس میثمی هم همانطور که در گزارشات آمده، در یک انفجار در یک خانه تیمی مجروح و به قسمتی از بدنشان یعنی دست و چشم شان آسیب می رسد، که بینایی شان را از دست می دهند.
شهید رجایی در زندان با توجه به اینکه سوابق خودشان را با سازمان مجاهدین را بازگو نکردند، در زندان برایشان شرایط ویژه ای به وجود آمد که از اشتباهات سازمان مجاهدین این بود که افرادی که نمی خواستند زیر مجموعه ی سازمانی قرار بگیرند، در زندان خدماتی در اختیار شان نمی گذاشتند و یا مورد تحقیر قرار می گرفتند. که این در مورد روحانیون بزرگی مثل مرحوم ربانی و آیت الله منتظری و یا مرحوم آیت الله طالقانی که در زندان بودند صادق بود. که این اشتباه راهبردی سازمان هزینه های سنگینی را در زندان و پس از انقلاب بر جامعه ی ما تحمیل کرده که نیاز به این دارد که به لحاظ تاریخی باز شود که من در گفتگوهای دیگری ابعاد آن را توضیح داده ام.
- محمد علی رجایی و نهضت آزادی ایران و حزب جمهوری اسلامی پس از انقلاب. از شهید رجایی پس از انقلاب بگوئید.
- در آستانه پیروزی انقلاب تمامی زندانیان از جمله مرحوم رجایی آزاد شدند. همانطور که می دانید ایشان هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان و هم عضو نهضت آزادی ایران بودند. ایشان تا پایان سال 58 عضو رسمی نهضت آزادی ایران بودند. همزمان با جدا شدن مهندس سحابی در اواخر سال 58، به لحاظ تشکیلاتی از نهضت جدا شدند، اما مانند مهندس سحابی و دیگر دوستانی که از نهضت جداد شدند و بر خلاف سایر انشعاب ها که در مقابل هم قرار می گیرند،همیشه ارتباط، همفکری و دوستی شان را با نهضت حفظ کردند.
پس از انقلاب، در فضای ویژه سیاسی که بوجود آمد، مرحوم رجایی با شهید دکتر بهشتی و با مجموعه حزب جمهوری اسلامی ارتباط نزدیک تری را به تدریج بوجود آوردند، به طوری که از سوی حزب جمهوری اسلامی ایشان برای تصدی نخست وزیری انتخاب شدند.
پس از پیروزی انقلاب بنده از طرف دولت موقت به سمت شهردار تهران انتخاب شده بودم. زمانی که دولت موقت استعفا داد و دولت شورای انقلاب در دوران آقای بنی صدر تشکیل شد، بنده استعفا دادم تا دست آقای بنی صدر در انتخاب شهردار تهران باز باشد. ایشان هم در هر حال استعفای بنده را نپذیرفتند و خواستند که من به خدمات خودم در شهرداری تهران ادامه دهم.
- شما در زمان شروع نخست وزیری شهید رجایی هم استعفا دادید و باز شما در آن سمت حفظ شدید و مدتی پس از شروع جنگ دوباره استفعا دادید و ازین پست کناره گیری کردید. در این باره هم توضیح دهید.
- وقتی شهید رجایی نخست وزیر شدند، من از شهید رجایی نیز خواستم با استعفایم موافقت کنند و در جلسه ای که حدود سه چهار ساعت در ساختمان آموزش و پرورش داشتیم خواستم ایشان را متقاعد کنم که ادمه فعالیت بنده در شهرداری تهران به مصلحت شهر تهران نیست. چرا که شهردارتهران که منتخب مردم شهر نیست می بایست با دولت هماهنگ باشد. و این هماهنگی به سرعت قابل تحقق نبود. ایشان قول دادند که تمام امکانات دولت را بسیج کنند و هماهنگی وزرا را با مدیریت شهر تهران تضمین کنند. بنده هم پذیرفتم و مسئولیت خودم را در دولت شهید رجایی ادامه دادم.
خاطره ای از ایشان در زمانی که سرپرست آموزش و پرورش بودند و من در شهرداری تهران بودم، عنوان می کنم. اعتماد ایشان به لحاظ مدیریتی به بنده در حدی بود که وقتی بنده یک پیشنهاد کارشناسی می کردم با طیب خاطر و اعتماد می پذیرفتند. ما شهر تهران را به 20منطقه تقسیم کردیم که خدمات شهر در مناطق مختلف متمرکز شود و این پیش نیاز تشکیل شوراها و مدیریت تقاضای ترافیک بود که بتوان از سفرهای زائد شهری جلوگیری کرد و بتوانیم کاهشی در تراکم ترافیک شهر تهران داشته باشیم.
ازین رو از ایشان خواستم مناطق آموزش و پرورش را هماهنگ با تقسیم بندی جدید مناطق شهری بکنند که ایشان پذیرفتند و دستورش را دادند. ما این برنامه ریزی را کرده بودیم که درمورد بقیه خدمات شهری نیز این هماهنگی را ایجاد کنیم که امروز و پس از قریب به سی سال دیگر ادامه ی این فکر و در واقع این مبنای علمی که مدیریت تقاضای ترافیک است، انجام نشده ست. این خاطره را از آن دوران عرض می کنم که این ارتباط نزدیک و دوستی ایشان را نشان دهم.
پس از شروع جنگ و در آن دوران هماهنگی ها تا حدودی صورت گرفت. اما دو مورد خاص پیش آمد که نشان داد که ایشان هم قادر نبودند که این هماهنگی را فراهم کنند. یکی در ارتباط با ستاد بسیجی بود که ما در شوراهای محله شهر تهران داشتیم و برای پشتیبانی جبهه کمک می کردیم. از وزارت کشور به ما گفتند که شما حق ندارید در زمینه ی کمک به جبهه قعالیت کنید. جلساتی در وزارت کشور در زمان آیت الله مهدوی کنی داشتیم، در جاهای دیگر هم گفتم، که متاسفانه ایشان در جلسه ای با حضور دو معاون خود مرحوم زواره ای و آقای میرسلیم، صریح به ما و همکاران ما گفتند که شما در شهر تهران فقط زباله شهر را جمع کنید و دیگر به هیچ کاری کار نداشته باشید. خوب این واکنش برای همکاران ما بسیار بسیار سنگین بود در قبال وظایف سنگینی که مدیریت شهر تهران در خدمات گسترده شهر مسئولیت داشت و برنامه ریزی های راهبردی که در شهر تهران صورت گرفته بود کاملا غیر منتظره بود
مورد دیگر پروژه ی مترو بود که ما از همان روزهای ابتدایی پس از انقلاب این پروژه را به عنوان یک ضرورت برای شهر تهران مدیریت کرده بودیم و موانع را برطرف کرده بودیم. در آن زمان یکی از وزرا تاکید داشتند در حالی که مردم سیستان و بلوچستان در یک شرایط نامساعد زندگی می کنند درست نیست که در تهران پروژه ی مترو دنبال شود. ما گفتیم نمی خواهیم هیچ اعتباری از دولت و اعتبار عمومی استفاده کنیم و از اعتبار شهر تهران استفاده می کنیم. کار کارشناسی انجام دادیم و گزارش کارشناسی مفصلی هم به کمیسیون فنی دولت دادیم، همه قانع شدند اما باز چنین مخالفتی تکرار شد، اخیرا متوجه شدیم که مشکل این بود که نمی توانستند تحمل کنند یک عضو شناخته شده نهضت آزادی ایران، تصدی مدیریت شهر تهران را داشته باشد، در حالی که هرگز خدمات شهری را با مسائل سیاسی مخلوط نکردیم و حتی من با نهضت ارتباطم را در این دوره قطع کرده بودم که در فعالیت های شهر تهران متمرکز باشم.
وقتی مرحوم رجایی نتوانست این همکاری را هماهنگ کند، بنده در دیماه 59 دیداری با رهبر فقید انقلاب داشتم و یک گزارش فشرده از مشکلات شهر به ایشان دادم و خواهش کردم به هر حال استعفای بنده را بپذیرند، چون ادامه فعالیت ما به نفع مردم شهر تهران نیست. ایشان توصیه کردند که بهتراست که گفتگو کنید و مسائل را حل کنید. بنده هم عین مطالب را در مصاحبه ای مطرح کردم که در روزنامه های وقت منتشر شد. روز بعد آیت اله مهدوی کنی با استعفای من موافقت کردند و بنده هم طی جلسه ای مدیریت شهر تهران را به آقای زواره ای تحویل دادم، در حالی که صندوق شهرداری تهران در آن شرایط بحرانی حدود 600 میلیون تومان موجودی داشت.
- پیامد شهادت رجایی را امروز چگونه ارزیابی می کنید
شهید رجایی با توجه به شرایط ویژه ی سیاسی که در آن سال ها بود، همانطور که در جلسه خصوصی نیز به بنده گفتند، احساس تکلیف کردند که این مسئولیت را بپذیرند. به هر حال کسانی که تداوم انقلاب را به صورت مسالمت آمیز و مردمی و با حضور رأی مردم برنمی تابیدند، عملا خشوشت را در این دوره بر جامعه ما حاکم کردند و یک جریانی را که تفکر ویژه ای دارد که خشونت ورزی عنصری از تفکر آنها ست، متاسفانه در جامعه ی ما حاکم شود و نگذارد اصول و آرمان انقلاب در یک فرآیند تدریجی پیاده شود و مردم بتوانند به مطالبات تاریخی شان که از انقلاب مشروطه و بعد نهضت ملی ایران آغاز شده بود و در انقلاب اسلامی سال 57 با فرهنگ اسلامی پیوند خورده بود دست پیدا کنند. پس از سی سال، کسانی با ادعای پیروی از منش رجایی تصدی دولت نهم را داشتند و امروز در دولت دهم هم همان فرهنگ خودشان را دنبال می کنند، در حالی که به نظر بنده و بسیاری که با شهید رجایی از نزدیک همکاری داشتند، خصوصیات مدیران دولت نهم سنخیتی با شخصیت و منش شهید رجایی ندارد و این یک نوع مصادره تاریخی ست از شخصیت هایی که در ابتدای انقلاب جزو خدمتگزاران انقلاب بودند. ان شاء الله شما هم بتوانید در معرفی شخصیت هایی که ریشه در تاریخ انقلاب اسلامی دارند و از سال های قبل از انقلاب پایداری خودشان و مبانی اعتقادی خودشان را در جهت اسلامی و ملی نشان دادند، معرفی کنید و این خدمتی ست در جهت آگاه کردن نسل جوان امروز جامعه ی ما.
- در ادامه ی توضیحاتی که فرمودید می خواستم بازهم از منش شهید رجایی و این بار در مورد مبنا و ریشه های آن بپرسم. به نظر شما در شاخصه های که فرمودید و در منش و روش شهید رجایی، اگر بخواهید در مورد ریشه های فکری ایشان توضیح دهید چگونه به آن می پردازید و توضیح می دهید؟
- شهید رجایی، ریشه ی تفکراتشان در انجمن های اسلامی دانشجویان هست. ایشان عضو نهضت آزادی ایران بودند. بنابراین مبنای فکری ایشان با روشنفکران دینی پیوند دارد. اگر افرادی مانند شهید رجایی یا آقای مهندس میرحسین موسوی با حزب جمهوری اسلامی به دلایل خاص همکاری کردند، آن مبانی اندیشه خودشان را از دست ندادند. مرحوم رجایی که شهید شدند، اما امروز می بینیم که آقای مهندس موسوی همان مبانی را که اعتقاد به کرامت، آزادی و اختیار انسان است را باور دارد و باور دارد که انسان بایستی بر سرنوشت خویش حاکم باشد. این ارزش ها در خمیر مایه ی تفکر مرحوم رجایی وجود داشت و به اتکای باورهای دینی و هم تجربیاتی که در مبارزات ملی داشتند این دوبال تفکر دینی و زمینه های مبارزات ملی را با یکدیگر عجین کرده بودند و انسجامی در شخصیت شان بود که اگر شهید نشده بودند، به نظر بنده امروز مثل مهندس موسوی نهایتا وقتی با این نوع انحرافات که در انقلاب بوجود آمده، احساس خطر می کردند و به میدان می آمدند و به نوعی به همان تفکرات تاریخی خودشان در مبارزات حضور پیدا می کردند.
- ممنون از توضیحات شما. لطفا در مورد زمانی که خبر شهادت را شنیدید توضیح دهید. چه زمانی بود و به چه طریقی؟
- خبر را از طریق رسانه ها مطلع شدیم. بسیار متاسف شدیم. شهریور 60 و در این فضای سیاسی ملتهب خیلی از نیروها دنبال این بودند که تسویه حساب های سیاسی انجام دهند. به خوبی به خاطر دارم که در یک جلسه کوچک که مرحوم مهندس بازرگان و مرحوم دکتر یدالله سحابی و آقای دکتر یزدی و چند نفر از دوستان دفتر سیاسی نهضت بودیم، بیانیه ای صادر شده که با این آیه ی قرآن شروع شده: «واتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة. بپرهیزید از فتنه هایی که اگر دامنگیر جامعه شود، تر و خشک را باهم می سوزاند».
بنابراین در این نوع حوادث نباید فرصتی برای بدخواهان فراهم آورد که تسویه حساب های سیاسی خودشان را انجام دهند. شرایط و این وقایع در سال شصت باعث شد، شرایط بحرانی پدید آید و فضای سیاسی جامعه بسته شود و ما از آرمان های اولیه انقلاب دور شویم و کسانی که این خشونت ها را بر جامعه ی ما تحمیل کردند، به عنوان مسئول دور شدن انقلاب از تحقق آرمان های اصیل انقلاب باید مورد ارز یابی قرار بگیرند.
- پس از انفجار دفتر نخست وزیری، افرادی چون بهزاد نبوی ها و برخی کسانی که با ایشان همکاری نزدیک داشتند مورد اتهاماتی قرار گرفتند. پس از حضور امام در این صحنه ما شاهدیم این تهمت ها پایان نگرفت و حال پس از گذشت مدت ها با توجه به شرایط خاص امروز باز این اتهامات قوت گرفته و به آن دامن زده می شود. می خواهم نظر شما را به عنوان مورد آخر در این باب بدانم.
- من در موضع قضاوت نمی توانم بنشینم. کسانی که مدعی هستند، بایستی مدارک و مستندات خود را به دادگاه صالحه ارائه کنند و دادگاه بتواند رسیدگی کند. اما آن چیزی که من به لحاظ سیاسی می توانم در این زمینه اظهار نظر کنم اینست که اگر کسانی این ادعا را دارند و حال بعد از سی سال این ادعا را تکرارمی کنند، بیان این واقعیت است که این پرونده سازی ها، جایگاهی ندارد و اگر دلایل و مستنداتی برای این نوع ادعاها داشتند تا به حال در یک دادگاه صالحه مطرح می کردند و نتیجه آن مشخص می شد. تحلیل تاریخی ما اینست که آن کسانی که در آن شرایط بحرانی کلاهی ها و کشمیری ها را مهره سازی کردند و در حزب جمهوری اسلامی و نخست وزیری وارد کردند که چنین کاری را انجام دهند و وقتی آنها این بمب شان را منجر کردند ما باید مطمئن باشیم که آن جریانات بمب های مشابهی را در این سی سال در درون نظام حفظ کردند و این مشکلات که امروز در درون انقلاب شاهد هستیم، همین بمب هایی هست که تا کنون منفجر نشده و در حال ضربه زندن به مبانی انقلاب، آرمان های انقلاب و تیشه زدن به اصل نظام هستند. به نظر من کسانی که امروز فعالان جبش اصلاحات از جمله سازمان مجاهدین انقلاب و جبهه مشارکت را ، با این روش های غیر قانونی بازداشت کردند، در شرایط سخت سلول انفرادی که از مصادیق بارز شکنجه است، نگهداری می کنند و در این دادگاه هایی که بر اساس اظهار نظر کارشناسان حقوقی با نقض اصول قانون اساسی و قوانین موضوعه در حال برگزاری ست، خود این اعمال هم به نوعی عملکردش به مانند آن بمبی ست که کلاهی یا کشمیری منفجر کردند و نتیجه اش جز ضربه زدن به اعتبار انقلاب و نظام –به نظر بنده- حاصلی ندارد.
- با تشکر از توضیحاتی که دادید و با امید به اینکه در زمانی مناسب دیگری بتوانیم با شما به موضوعات مهم دیگری که ازین گفتگو دور ماند بپردازیم و با تشکر از وقتی که به من و سوالاتم اختصاص داید، در پایان اگر صحبتی هست بفرمائید.
- من هم از شما و همکارانتان تشکر می کنم.

آزاد نیستم. اما آزاد می نویسم.
آزاد نیستم. اما آزاد را می نویسم.
آزاد نیستم. اما می نوسیم، آزاد.
مهرداد قربانی
هی؛ چرا لقمه بر سر چون هاله می گردانید؟
تابستان در انفجار
8/6/1388 سالگرد هشتم شهریور ماه شصت
می شنوم. آرمان ها، مبانی و ارزش ها
می شنوم آرمان ها و مبانی و ارزش های انقلاب. و این طرف تر و این روزتر، می شنوم از واپس آن کلمه ای در پسوند و پیش؛ به نام و معنی انحراف.
آقایان اقتدار؛ روراست باشید همچو آنچه به نام راست پشتش پنهانید. چی می خواهید؟ شما که در تلاشید تمام را مصادره کنید. خوب قصد خویش گوئید و روراست باشید. دیگر چرا لقمه بر سر چون هاله می گردانید؟ آقا جان، انقلاب ما همین است. راه انقلاب ما، اندیشه ی زیر بنای انقلاب ما، بزرگان انقلاب ما، آرمان های انقلاب ما، مبانی انقلاب ما و ارزش های انقلاب ما همین ست که می بینید و اگر هم تحریفی در آن شکل گرفته، این تحریف به سوی شما بوده ست.
حال چرا فریاد راه امام-اندیشه ی امام بر می آورید؟ کدام راه امام؟ همان که گلچینِ کلامی ست برای توجیه راه شما؟ و یا همان اندیشه ی واقعی او؟ اینان که منحرف می خوانیدشان، پیروان راه همان امامند؟ همانان را می گویم که نام و جایگاه شان را در مصادره دارید. آیا حتما باید شهید می شدند که در امتداد آن راه حرکت می کردند؟ پس آیا شکر، که گر شهیدان ادامه ی حیات دنیوی داشتند در برابرتان ملحد نام می گرفتند؟ هیهات هیهـــــــــــــــات
های ای آقایان اقتدار و اصل تحریف، انقلاب یعنی ایران، انقلاب یعنی اسلام، انقلاب یعنی جمهوریت و انقلاب یعنی مردم و تمام مردم ایران. جزیره ی به آب مانده ی فکریتان را تمام ایران ننامید.
به من بگوئید، شما که الوانکارید به طرح جرم و نگاشت سرنوشت، اگر بهشتی ها، رجایی ها، باهنرها و اینچنین یاران انقلاب بودند، امروز چه اتهام براشان طرح داشتید و چه سرنوشتی نگاشته؟ عزلت نشین شان می کردید یا زندان به دوش؟ شاید هم مدهوش مدهوش.
های ای آقایان اقتدار، پس از 8 شهریور تمام کشمیری ها رفتند؟ از آن همه کشمیری کسی در میان نماند؟ این کشمیری ها امروز کدامین مان هستیم؟ اوها بمب با خود جابجا می کردند اما امروز شمائید که انفجارتان مهیب تر از بمب است. آنان یاران انقلاب شهید می کردند. حال شما تمام آن انقلاب را مفقود می کنید و در خفا شهید خواهید کرد.
بترسید از آتشی که خود نیز بدان خواهید سوخت. و شاید اگر ترسی ندارید، انتهایی را می بینید در توهم. پس بدانید که گر ظلم کنید که انتها آید، آن خاتم دنیا در صف ظالمان نخواهد بود.
پـ.نـ: مسعود کشمیری از نیروهای منافقین بود که در سیستم نفوذ می کند و به پست های مهمی می رسد. او عامل بمب گذاری و انفجار جلسه شوراي عالي امنيت ملي در روز 8 شهريور 1360 در دفتر نخست وزیری ست که در همان روز از ایران خارج می شود. در باره ی او و اتهاماتی که در ادامه و به خصوص این روز ها به شخصیت های انقلاب می زند، مطلب بلندی نوشتم که در روزهای آینده احتمالا در همین وبلاگ ثبت کنم. که البته نیاز به انعکاس دارد چراکه اقتدارگرایان در این باب بسیار مانور و شایعه پراکنی کرده اند.
به امید روشنی
این مطلب را برای روزنامه فرهیختگان و به مناسبت سالگرد شهادت محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر نوشتم که در شماره مربوط به روز دوشنبه 9/6/88 چاپ شد.
لطفا این نوشته را به منتشر کنید. و یا شما نیز بدان بپردازید.
انتشار این نوشته و نوشته های در این باب در برهه ی تاریخی بسیار حائز اهمیت است. چرخی در اینترنت و رسانه های مجازی و تحقیق درباره ی شهادت رجایی، خیانت کشمیری و اتهام به افرادی چون بهزاد نبوی، ما را متوجه ی این موضوع می کند که جناح رقیب _و البته طیف خاص و نوظهوری از آن_ در پی آنست تا با سو استفاده از شرایط بحرانی موجود و سوءاستفاده ازینکه برخی یاران انقلاب دربند هستند، با پرداختن به پرونده ای که امام خود آن را مختومه اعلام کرد ضربه ای مهلک و جبران ناپذیر به انقلاب و مسیر آن وارد کنند. ازین رو در پی آنند تا نفوذ منافقین در نظام و خیانت های آنان را به نوعی به برخی از یاران امام و انقلاب مربوط سازند. امام در مورد کسانی که پرونده سازی می کردند گفتند: «اين افراد شناسايي شوند و من خودم بايد تحقيق كنم و بفهمم اينها چه كساني هستند... اگر امروز اشخاص بخواهند به بهانه اي افرادي را اينطور گرفتار كنند و آبروي آنها را ببرند فردا يك عده ديگر را و روز ديگر هم يك عده ديگر را و به اين ترتيب در جمهوري اسلامي كسي امنيت پيدا نمي كند و از همين جا بايد جلوي اين كارها گرفته شود».

مهرداد قربانی
تابستان بود و سوزان. سوزان نه آن گرمای معروف تابستان که به نیمه مردادست، که سوزی از آتش به ثلث اول و آخر تابستان شصت. آتشی از نفرت و کینه و خیانت که یاران باوفا و خدوم انقلاب را به خود سوزاند.
بیش از دو سال از انقلاب گذشته بود که در تابستان گرم سوم، فجایعی تلخ، قلب ایران، انقلاب و نظام را به درد آورد. فجایعی مانند سوء قصد علیه آیت الله خامنه ای در ششم تيرماه، بمب گذاري دفتر مرکز حزب جمهوري اسلامی در هفتم تیرماه، انفجار دفتر ریاست جمهوری در هشتم شهریور و ترور شهید آيت الله مدني در بیستم شهريور. این تنها قسمتی از عملیات تروریستی بود که در تابستان شصت انجام پذیرفت.
هفتم تيرماه سال 1360، آیت الله بهشتی و هفتاد و دو تن از یاران با وفای انقلاب و او در بمب گذاري دفتر مرکز حزب جمهوري اسلامی به شهادت رسیدند. با شهادت دکتر بهشتی و این هفتاد و دوتن که پست های کلیدی را در نظام نوپای جمهوری اسلامی بر عهده داشتند، دردی سنگین بر دل مردم و انقلاب نشست. دردی که نه مردم که تاریخ نیز از خاطر نخواهد برد.
مهم تر ازین ضایعه، ننگی ست که چهره منافقین را بیش از پیش رسوا کرد و پرده از چهره ی کریه آنان برداشت. مردم هنوز عزادار شهدای آن واقعه بودند که تنها 63روز بعد، در انفجاری دیگر در جلسه شوراي عالي امنيت ملي در روز 8 شهريور در دفتر نخست وزیری، محمد علی رجایی، رئیس جمهور و محمد جواد باهنر، نخست وزیر و سید عبدالحسین دفتریان مدیركل مالی اداری نخست وزیری به شهادت رسیدند و تابستان 60 یکی از تلخ ترین فصل ها از فصول تاریخ انقلاب قرار داد. تابستانی که پس از انفجار دفتر ریاست جمهوری در روز هشتم شهریور، محل مناقشات بسیار قرار گرفت و تا به امروز نیز این مناقشات وجود داشته و این روزها شدت بیشتر به خود گرفته و گروهی در تلاشند تا از این رخداد و سالگرد آن و مقارن شدن این روزها با اتفاقات و حوادث اخیر استفاده ای کاملا جناحی و البته تخریبی و سرنگونانه در قبال جناح رقیب ببرند.
پس از انقلاب و تا قبل از آن بمب گذاری، عملیات تروریستی بسیاری انجام گرفته بود و انفجار دفتر نخست وزیری نه اولین و نه آخرین حادثه ازین دست بود که می توان به نزدیک ترین حادثه پیش از آن یعنی بمب گذاری در دفتر مرکز حزب جمهوری اسلامی اشاره کرد. که اگر ضایعه ای بزرگتر نبود، آن را نمی توان کوچک تر از حادثه ای دیگر قلمداد کرد. اما نکته مهمی که در مورد حادثه تروریستی دفتر نخست وزیری باید مد نظر داشت اینست که هرگز هیچ کدام از موارد مشابه به بحث برانگیزی حادثه مذکور نبوده ست. تا آنجا که شاهد آن بوده و هستیم که به فراخور و اقتضای زمان و موقعیت، پرونده ی مربوز به این حادثه مورد بحث و چالش رسانه های طیفی خاص قرار گرفته و موجبات استفاده ها و سوء استفاده های خاصی برای جناح مطبوع شان را فراهم می آورد. گویی وجود چنین پرونده هایی و اسرار به باز ماندن آن با همین افق صورت پذیرفته تا در برهه های متفاوت برداشت های مقتضی از آن صورت پذیرد.
پس از انقلاب در بین نیروهای انقلابی، اندیشه های بسیاری با جهات متفاوت و متنوع وجود داشت که این دلیل به اتفاق بسیاری دلایل دیگر اعم از نوپا بودن نظام جمهوری اسلامی و به تبع آن ضعف در دستگاه امنیتی و اطلاعاتی در مقابل دشمنانی با سازمان یافتگی بهتر و قوی تر از لحاظ مذکور، باعث آن شد تا ورود افراد ضد انقلاب همراه دیگر افراد و شخصیت ها به نهاد ها، سیستم و پیکره ی نظام آسان تر از آنچه می بایست باشد. لذا افرادی چون کشمیری ها –متهم اصلی بمب گذاری در دفتر نخست وزیری- توانستند در سیستم سیاسی و اجرایی پس از انقلاب خود را جای داده و به سمت هایی در سطوح بالا دست یابند. البته در این بین نباید حمله نظامی عراق به ایران در آن شرایط و جنگ تحملی را از یاد برد. چراکه نا بسامانی اجباری که به دلیل حمله عراق در دستگاه سیاسی و اجرایی آن روزها ایجاد شده بود، باعث ایجاد ناخواسته ی شکاف ها و روزنه هایی برای ورود اینجنین افرادی به سیستم گردیده بود. در این شرایط سازمان منافقین در بسیاری از نهادها نفوذ بسیار پیدا کرده بود. بطوری که به عنوان مثال در آن زمان به مسعود رجوی پیشنهاد شهرداری تهران نیز شد.
سازمان مجاهدین در سال 1344 تاسیس و در سال 1350 نام سازمان مجاهدین خلق ایران را برگزید. در سال 1351 دو تن از اعضای این گروه در نجف به دیدار امام خمینی رفته و طی جلسات بسیار که با ایشان داشتند، نتوانستند از حمایت ایشان بهره مند شود. بطوریکه در صحیفه ی نور آمده است که امام خمینی اشاره کرده اند که آنان از قصدشان برای قیام مسلحانه علیه شاه گفته اند و امام نیز به آنها گفته اند نمی توانید و بی خود خودتان را به باد ندهید.
پس از گذشت چندی از پیروزی انقلاب، مسعود رجوی رهبری منافقین را بر عهده می گیرد و علیه جمهوری اسلامی اعلام جنگ مسلحانه می کند. تابستان 1360، اعلام وارد شدن منافقین به جنگ مسلحانه با نظام و شروع کشتار و ترور مردم و شخصیت های نظام بود. امام پیش از آن در مورد این گروه و رفتار و عقایدشان جمله ای با این مضمون گفته بودند که تا دست به اسلحه نبرند، با آنها کاری نخواهیم داشت.
بلافاصله پس از انفجار دفتر ریاست جمهوری سازمان منافقین مسئولیت آن را بر عهده می گیرد. در رابطه به هشتم شهریور و انفجار این روز نام مسعود کشمیری به عنوان بمب گذار این حادثه همیشه با ابهاماتی در ادامه می آید.
مسعود کشمیری از فعالان مورد اعتماد اداره دوم ارتش و نیروی هوایی بود و در اویل انقلاب فعالیت های زیادی در جهت انقلاب داشته است. او در ستاد خنثی سازی کودتا فعالیت داشته و پس از اتمام کار ستاد او برای فعالیت به دفتر نخست وزیری راه می یابد. خسرو تهرانی رئیس دفتر اطلاعات نخست وزیری وقت (که بعدها به وزارت اطلاعات تبدیل شد) در مصاحبه ای درباره ی سمت کشمیری این چنین می گوید: «البته بايد گفت كه بعضي در مورد موقعيت او غلو مي كنند. از جمله مي گويند شهيد رجايي پشت سر او نماز مي خوانده يا اينكه دبير شوراي عالي امنيت ملي بود، واقعیت این است كه او منشي جلسه بود و كارش ضبط جلسات و پياده كردن نوار جلسات، دعوت از اعضا و تقسيم صورتجلسات بود.» و یا سرهنگ بازنشسته محمد مهدی کتیبه که در آن حادثه خود نیز مجروح شد در کتاب خاطراتش می گوید: «كشميري به كليه اسناد سري و طبقه بندي شده نيروي هوايي، ضد اطلاعات و حفاظت اطلاعات دسترسي پيدا مي كند. كشميري مورد اعتماد همه بود. سيري كه طي كرده بود تا به اين مقام رسيده بود جاي شك و شبهه اي باقي نمي گذاشت. به خصوص كه قيافه حق به جانبي داشت. از ريش محرابي و صورت سرخ و سفيدش روحانيت و نورانيت مي باريد! تسبيحش هم هميشه همراهش بود و براي خيلي كارها استخاره مي كرد. همه او را به تشرع مي شناختند و در جلسات دعاي كميل او يكي از دعاخوانها بود و گاه پيشنماز هم مي ايستاد. كسي حدس نمي زد كه او از اعضاي گروه رجوي و نفوذي در عاليترين مركز تصميم گيري يعني شوراي امنيت باشد. به خصوص كه او مواضع تندي عليه آنها داشت و گويا پيشنهادهايي مثل بمباران ايستگاه راديويي مجاهد داده بود كه اعتماد اطرافيان به او دو چندان شده بود. او چنان اعتماد همه را جلب كرده بود كه موقع تردد در نخست وزيري بازرسي بدني نمي شد و هر چه مي خواست مي برد و مي آورد. آن روز هم كسي متوجه نشد كه كشميري چگونه آن بمب ساعتي قوي را وارد ساختمان كرده است.»
بعد از ظهر روز هشتم شهریور دفتر نخست وزیری، جلسه شوراي عالي امنيت ملي.
محمدعلی رجایی، رئیس جمهور و محمد جواد باهنر، نخست وزیر بالای میز و مسعود كشمیری منشی جلسه کنار رجایی نشسته است. تیمسار وحید دستجردی کنار باهنر و به ترتیب اخیانی به جای فرماندهی ژاندارمری كل، تیمسار محمد مهدی كتیبه، سرورالدینی معاون وزیر كشور، خسرو تهرانی رئیس دفتر اطلاعات نخست وزیری ، یوسف كلاهدوز قائم مقام سپاه در یک طرف میز و در سویی دیگر تیمسار شرف خواه معاون نیروی زمینی، سرهنگ وحیدی معاون هماهنگی ستاد مشترك، سرهنگ وصالی فرمانده عملیات نیروی زمینی، و سرهنگ صفاپور فرمانده عملیات ستاد مشترك نشسته اند. (دفتریان در جلسه حاضر نیست و پس از انفجار هنگامی که برای کمک می شتابد، در اثر خفگی به شهادت می رسد.) کنار سالن فلاسک چای قرار دارد و حاضران برای ریختن چای از میز بلند شده و به سمت آن می روند. به همین دلیل کسی به رفت و آمد دیگران شک نمی کند. کشمیری ثبت صوت را که برای ضبط صحبت های جاری در جلسه ست، نزدیک رجایی و باهنر قرار می دهد. و دقایقی بعد، انفجاری مهیب.
بهزاد نبوی که عضو شورای عالی امنیت نبود و هیچ گاه در جلسات این شورا شرکت نمی کرد، در آن روز در طبقه چهارم ساختمان نخست وزیری در حالی در جلسه کاری خود به سر می برد که جلسه شوراي عالي امنيت ملي در طبقه اول و در سالنی بزرگ در حال انجام است. هنگامی که انفجار صورت می پذیرد بهزاد نبوی و همراهان از صدای انفجار متوجه ی آن شده و برای آگاهی از اتفاق، ناخود آگاه به سوی پنجره رفته و به محلی که از آن صدا شنیده شد نگاه می کنند. به گفته ی ایشان وقتی سرشان را از پنجره بیرون می برند، هنوز هم دود و تکه های لباس از پنجره بیرون می آمده. او از برگزاری این جلسه بی خبر بوده، لذا نمی داند این انفجار مربوط به چیست. در حالی که به سمت اتاق می دود، از صدای فریاد مرحوم نوربخش متوجه اتفاق می شود. او محل نشستن رجایی و باهنر را به دلیل حضور در جلسه هیات دولت می داند. کلاهدوز و تهرانی از اتاق بیرون می آیند و تهرانی به نبوی می گوید: «من مشكلي ندارم برو سراغ رجايي و باهنر.» آتش و دود اجازه ورود از درب سالن را نمی دهد. نبوی از دیوار اتاق کنار که بر اثر انفجار تخریب شده وارد سالن می شود که باز هم دود و آتش او را به بیرون می زند. این بار می بایست از پنجره بیرون وارد می شدند که نیاز به ماشین آتش نشانی بود. زمانی که گروه اطفاء حریق پس از دقایقی می رسد دیگر کار از کار گذشته ست. نبوی در حالی که در حیاط ریاست جمهوری با پسر شهید رجایی ایستاده است خبر شهادت رجایی و باهنر را با اشاره از مرحوم چهپور، رئیس شرکت واحد وقت می گیرد. حفاظت آنها را برای امنیت بیشتر به دفتر هاشمی رفسنجانی می برد. و بلافاصله در همان دفتر هیات دولت تشکیل جلسه می دهد. با توجه با اینکه قرارست فردای آن روز عملیات شکست حصر آبادان انجام پذیرد در آن جلسه تصمیم می گیرند برای حفظ روحیه ی رزمندگان موضوع سربسته باقی بماند. قرار بر این می شود تا گروهی از صدا و سیما حضور یابد و نبوی به عنوان سخنگوی دولت مصاحبه کند. مصاحبه به دلیل اینکه نبوی با تاثر صحبت کرده ست دوبار تکرار می شود و نهایتا در مصاحبه عنوان می کند که به رجایی و باهنر جراحاتی وارد و آنها راهی بیمارستان شدند. این مصاحبه بعدها باعث موضع گیری های منفی علیه نبوی و شروع پرونده سازی ها گشت.
و اما ماجرای جنازه مسعود کشمیری و تشییع جنازه وی و مشخص شدن زنده بودن او. پس از گذشت چندین سال از آن اتفاق شاهد آنیم که گروهی در تلاش برای مقصر جلوه دادن مسئولین دفتر اطلاعات نخست وزیری وقت هستند و سعی می کنند اعلام خبر نادرست کشته شدن مسعود کشمیری را یک عمد برای اهداف سیاسی منحرف نشان دهند. و در این جهت یکی از اشخاصی که مورد حملات فراوانی قرار گرفته و می گیرد، آقای بهزاد نبوی ست. همانطور که نبوی خود نیز می گوید، همه در آن زمان اطمینان کامل به کشمیری داشتند و نظرات اینگونه هنگاهی شروع شد که هویت و عمل مسعود کشمیری برای همه روشن شد. روز بعد از واقعه، وقتی جستجو برای پیدا کردن جنازه کشمیری به نتیجه ای نرسید، به گفته بهزاد نبوی، عده ای از همکاران کشمیری، از یک نماینده روحانی مجلس در این بازه سوال می کنند و می گویند که جنازه خاکستر شده است. آن نماینده هم اینطور راهنمایی می کند که خاک های محلی که در آنجا نشسته بوده را در تابوت بریزید. آنها نیز چنین می کنند که به همین دلیل پس از ماجرا دوبار بازداشت می شوند.
اما مسئله از آنجایی روشن شد که روز نهم شهریور، همان همکاران کشمیری برای رسیدگی به کارهای وی به منزلش مراجعه می کنند که در آنجا خبری از همسر و فرزندان او هم نیست. شک ها آنجا بیشتر می شود که به محل پارک اتومبیل کشمیری در خیابان خورشید سابق (خ شهید رجایی) مراجعه و از نبود ماشین در آنجا مطلع می گردند. این زمانی ست که یک روز کامل از انفجار گذشته است و حال نبوی، تهرانی، مهدوی کنی، دادستان و نمایندگان دادستان و چند نفر دیگر تشکیل جلسه داده و به این نتیجه می رسند که کشمیری عامل منافقین و عامل اصلی توطئه وی بوده است. اما مهم تر اینکه در آن جلسه تصمیم بر آن شد که برای دست یابی به نتیجه ی مطلوب تر اینگونه تظاهر شود که ایشان متوجه ماجرا نشده اند. اینجاست که سریعا دستور بستن مرزها صادر و خانه مادر وی تحت نظر و با حکمی تلفنش تحت کنترل قرار می گیرد. این در حالی ست که در اتهاماتی که از سوی جناح دیگر به بهزاد نبوی وارد می شود، عنوان می شود که این کارها برای این بوده که کشمیری بتواند از کشور خارج شود. در حالی که به واقع منافق بودن کشمیری پس از گذشت 24 ساعت محرز می گردد و او در همان 24 ساعت ابتدایی از مرزها عبور کرده است. به گفته ی نبوی ایشان پس از 72 ساعت متوجه می شوند که مادر کشمیری پشت تلفن می خندد و معلوم شد که از سلامت او اطمینان پیدا کرده است. نبوی می گوید: «از آن پس نیز تمام کارها به مرحوم ربانی املشی ارجاع شد».
12 روز بعد از مسئولیت آیت الله ربانی املشی، او در روزنامه جمهوری اسلامی به تاریخ 23 شهریور می گوید: «كشميري از يك سال قبل وارد نخست وزيري مي شود و خيلي خوب نقش بازي مي كند و چهره كريه خود را مخفي مي دارد، به طوري كه يكي از مسئولين امر در نخست وزيري مي گفت كه در بين هزار احتمال يك احتمال انحراف درباره او نمي داديم». بلافاصله پس از انفجار و در حالی که چند ساعتی از انفجار نگذشته بود، در همان زمانی که حتی چهره ی اصلی کشمیری هم مشخص نشده بود، بعضی از جریانات سیاسی به ایراد اتهام به بهزاد نبوی پرداختند.
علی اکبر هاشمی رفسنجانی در نوشته ای مربوط به آن زمان در کتاب عبور از بحران به تاریخ 22 شهریور از این شایعه پردازی ها و تفرقه پراکنی ها انتقاد می کند و حزب توده و ضد انقلاب را به در دست داشتن در این شایعه پراکنی ها مقصر می داند.
از سویی دیگر شخصی که اتهاماتی را به بهزاد نبوی وارد می کرد، مرحوم زواره ای بودند که نمایندگی مجلس را در آن زمان عهده دار بود. هنگامی که مهدوی کنی در زمان ریاست جمهوری شهید رجایی اعلام عدم آمادگی برای ادامه وزارت کرده بود، نظرها برای جانشین وی روی زواره ای بود. اما شهید رجایی موافق او نبودند و نبوی را به جای او معرفی کرد. نبوی هم هنگامی که از موضوع با خبر می شود برای جلوگیری از اینکه گروهی در مقابلش و در مقابل دولت قرار بگیرد از شهید رجایی می خواهد که مهدوی کنی را معرفی کند و تا آن زمان نبوی برای آمادگی مهدوی کنی تلاش می کند که مفید واقع شد و با از بین رفتن احتمال وزارت زواره ای در کابینه شهید باهنر، مرحوم زواره ای دلیل این مسئله را تلاش رجایی می دید.
از جمله موارد دیگری که بوسیله ی آن به ایراد تهمت و اتهام به بهزاد نبوی پرداخته می شود مسئله شهید لاجوردی و وصیت نامه ی اوست که دیده می شود به وسیله تبلیغاتی علیه بهزاد نبوی و مبارزه با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تبدیل شده است. بهزدا نبوی خود در این باره بر این اعتقاد است که ریشه اختلافات شهید لاجوردی با او و همفکرانش به قبل از انقلاب و زمان زندان می رسد. او معتقد به مبارزه با مجاهدین خلق، قبل از انقلاب بود، در حالی که نبوی و همفکرانش بر این عقیده بودند که تلاش برای مبارزه باید در جهت مبارزه با رژیم شاه باشد و برای مبارزه با مجاهدین باید به طرز ایدئولوژیک وارد مبارزه شد. نبوی این طور بیان می کند که پس از انقلاب و هنگامی که لاجوری دادستان انقلاب اسلامی مرکز بود به شهید رجایی و نبوی و همفکران او اینچنین می گفت که شما می دانید مجاهدین خلق بالاخره علیه جمهوری اسلامی اقدام می کند، پس چرا برخورد نمی کنید. اما شهید رجایی، شهید بهشتی، شهید قدوسی و بهزاد نبوی و همراهان شان بر این سخن پا فشاری می کردند که نباید قصاص قبل از جنایت کرد. که نهایتا در اطلاعیه ای 10 ماده ای در مورد احزاب چنین مضمونی آمده بود که قبل از اقدام مسلحانه می توانند فعالیت سیاسی داشته باشند.
نبوی در مورد شهید لاجوردی این طور ادامه می دهد: «شهيد لاجوردي اين حرفها را قبول نداشت و براساس تفكر خودش سعادتي را بعد از اينكه نامه خوبي مبني بر برائت از مجاهدين خلق نوشت، بدون اطلاع مسئولان قضايي اعدام كرد. يك شب شهيد رجايي در منزل ما بود. بخاطر اين اتفاق در يك گفت وگوي تلفني طولاني با شهيد لاجوردي به شدت به اين اقدام اعتراض مي كرد و شايد لاجوردی تصور مي كرد منشا اين مخالفتها ما هستيم. بعد از دست به اسلحه بردن منافقين، شهيد لاجوردي استدلال مي كرد كه كسانيكه نگذاشتند منافقين را قبل از شروع عمليات مسلحانه بازداشت و مجازات كنيم، همدست آنان هستند و با اين استدلال بعدها (نه در حيات رجايي، بهشتي و... بلکه پس از شهادت آن ها) ما را منافقين جديد مي خواند». نبوي در ادامه مي گويد: «جالب اينكه كساني كه شهيد رجايي حاضر نبود يك روز با آنان همكاري كند خونخواه رجايي مي شوند و خسرو تهراني كه شهيد رجايي بارها مي گفت من حتي از راه رفتن ايشان لذت مي برم قاتل رجايي مي شود؟!».
گروهی بر آنند که شایعاتی را مبنی بر این موضوع رواج دهند که ظن ها و اتهامات از بهزاد نبوی و امثالهم برداشته نشد و امام به مصلحت، آن پرونده را مقطعی بستند. این افراد باید بدانند که اگر چنین بود هرگز پس از آن از نبوی در پست های خطیر نظام استفاده نمی شد. تا آنجا که در دولت آقای مهندس موسوی، نبوی قبول مسئولیت نمی کند و اینجاست که آیت الله خامنه ای که رئیس جمهور وقت بودند، با نبوی تماس می گیرد و با نبوی برای قبول این مسئولیت صحبت می کند و باعث قبول نبوی می شود.
امام خمینی در رابطه با پرونده و ادامه رسیدگی بدان اینگونه می گویند: «علت اينكه آقايان را زحمت دادم اين بود كه نام هایي را عده اي از آقايان براي من نوشته و فرستاده اند كه شهادت داده اند ما اين افراد را مي شناسيم و تاييد مي كنيم و مساله اين نيست كه چند نفر را بگيرند و محكوم كنند، بلكه قضيه اين است كه افراد مومن به انقلاب و جمهوري اسلامي را كنار بزنند و افرادي كه مخالفند كم كم روي كار بيايند. البته من از همان اول كه اين قضايا را شروع كردند سوءظن داشتم و مي ديدم كه هر وقت يكي از اين افراد در جايي مي خواهد مثلا وكيل بشود فوري او را مي خواستند و احضار مي كردند و اين آقاي تهراني و آن آقاي ديگري كه از اينها بزرگتر است. اينها را يك وقت آقاي رجايي مرحوم در همين اتاق و در آنجا نشسته بود كه صحبت اين آقاي بهزاد نبوي بود و مرحوم رجايي رحمت الله عليه گفت: ايشان را مي شناسم. از همان زندان فردي مومن و قرص بود و ايشان را تاييد مي كرد و من از همان اول مي دانستم كه يك دستي در كار است كه مي خواهد اين افراد را بدنام كند و كنار بزند. النهايه فكر كردم آقايان به قضيه مي رسند و خاتمه مي دهند وليكن الان احساس مي كنم كه باز قضايا به جاهاي ديگر كشيده مي شود و در روزنامه ها مطرح مي كنند و من اين سه نفري -سازندگان پرونده انفجار نخست وزيري- كه اين كارها را كرده اند بايد بشناسم. اسامي اينها را بدهيد من خودم بايد تحقيق كنم و اسلام براي افرادي كه اين طور اشخاص را دستگير مي كنند و آبروي آنها را مي برند تكليف اينها را معين كرده است. من بايد بفهمم اين افراد چه كاره اند و سوابق اينها چيست؟ آيا اينها از روي اعتقاد براي تكليف شرعي (تكليف شرعي كه اين نيست اينها خلاف تكليف است) اين كارها را كرده اند و يا يك اغراض ديگري در كار است و از بيرون يك اموري را وارد قضا كرده اند. مقصود من اين است كه اين پرونده بايد ختم بشود و كنار برود و بسته شود. اين افراد شناسايي شوند و من خودم بايد تحقيق كنم و بفهمم اينها چه كساني هستند» و در ادامه با تاکید بر اینکه اين پرونده بايد خاتمه داده شود گفتند: «اين افراد را من خودم بايد درباره شان تحقيق كنم چون مساله قضا مهم است و اگر امروز اشخاص بخواهند به بهانه اي افرادي را اينطور گرفتار كنند و آبروي آنها را ببرند فردا يك عده ديگر را و روز ديگر هم يك عده ديگر را و به اين ترتيب در جمهوري اسلامي كسي امنيت پيدا نمي كند و از همين جا بايد جلوي اين كارها گرفته شود».
آنچه امروز بیش از پیش در مورد بهزاد نبوی و افرادی چون او رایج است، بیشتر از قبل به آن ترور شخصیت می نماید که در همان زمان بزرگان نظام از آن به روشنی نقد می کردند. کسانی که امروز با استدلال هایی مشابه و اکثرا برداشت شده از یکدیگر به بهانه تراشی و ایراد اتهام به کسانی می کنند که بزرگان نظام و امام بر این باور بودند که دستی در کار بوده و هست که قصد بدنام کردن و کنار زدن این افراد را دارند، بهتر است به جای برداشت های جناحی و سوء استفاده های سیاسی، با علم بر اینکه با چنین حرکاتی در جهت تخریب و ترور یک شخصیت انقلابی و اسلامی قدم برمی دارند، کمی در موضع خود از سر منطق و انصاف عمل کنند و ایمان بیاورند که خداوند بر همه چیز آگاه است.
منابع:
مصاحبات با بهزاد نبوی و خسرو تهرانی - پایگاه اطلاع رسانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران
كتاب خاطرات سرهنگ كتيبه - محمد مهدی کتیبه
کتاب عبور از بحران – علی اکبر هاشمی رفسنجانی