تبليغاتX
و اما مهر
و این وصیت من، قلمم و قلم .-._.-. آزادي را اگر نفس نشاید اما جستجویش را آري، شاید

تقدیم به تمام دربندان راه سبز امید - مهرداد قربانی

اوین غروبگاهی پس از سال ِسی

مهرداد قربانی Mehr.Ghorbani@yahoo.com

19/8/1388

قبل از 57. هوا تار بود و سرد. مردم فریاد می زدند: "خورشید". خورشید بود. روز بود. شب هم می گذشت و نیز بود. اما باز مردم داد می زدند: "خورشید".

داد می زدند. آرام نمی گرفتند. نفسی گرفته و باز داد می زدند: "خورشید". آنها از مردم به بند می کردند. خورشید می تابید. مردم گــُر می گرفتند و بلند تر داد می زدند: "خورشید".

آری. مردم را بند بر پا می کردند و مرد و زن در بند، خورشید نام می گرفتند. و خورشید را به غروبگاه زندان به ظن خویش محصور می کردند. ساده بود لوح شان اما بس سیاه !! خورشید در بند؟!؟

آنها ندانستند گر اوین را غروبگاه کنند، خورشید در غروب خواهد گفت: "و اینک غروبم، برای طلوعی دیگر"

آنقدر خورشید گرفتند و در مغرب ِ اوین کردند. آنگاه لوح سیاهشان محو در تاری شب گشت و طلوع سپیده ی صبح.

 

...

 

حال و پس از سال ِ سی. هوا تارست و سرد. مردم، سبز در راه امید خورشید را فریاد می کنند و نگاه، دوخته بر مهر، هر نفس فریاد می زنند: "خورشید".

آنگاهی که او می رفت من گفتم: "سلامم بر اوین، این خانه ی دوباره ی خورشید و سلام بر تبعیدگاه مهر. که بـــــاز امروز او است که گشته خانه ی مهر. و دوباره روشنانی که در تاریکی اند. سلام بر اوین"

و من دیدم که آنگاهی که او می رفت باز می گفت: "اینک غروبی تا لحظه ی طلوع. با آنکه نزدیک غروب آفتاب است، من نیز چون خاتمی هــــــــا، صبح را دوست دارم. لیک غروب می کنم برای طلوع صبح و بارانش"

خاتمی ها صبح را دوست می دارند.

 

پـ.نـ.1: یادش باد این نوشته را " خاتمی ها صبح را دوست می دارند."

پـ.نـ.2: نزدیک غروب آفتاب است ولی من صبح را دوست دارم. «خاتمی» نهم اردیبهشت هشتاد و هشت

+[لینک پست] نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن

نقد سبز – صیانت از سبزِ ایران

خون مان سبزست و سرخ جاری می شود.

مهرداد قربانی Mehr.Ghorbani@yahoo.com 

17/8/1388

 

عاشق هبوط بود، هبوط را از کتابخانه دزدید.

آبادانی را دوست می داشت، گلدان پر از گل را شخم می زد.

کتاب می خوانید و هر واژه ی آزادی را که می دید، با شور و عشق به دورش خط قرمز می کشید.

جای آب، شربتی غلیظ در گلدان می ریخت و می گفت زردیِ این برگ از بهر چیست؟ 

آرامش و صلح را دوست می داشت، عربده را با صدایی تیزتر می رفت در نبرد.

خفه، آرزو می کرد، او را که حق مردم را محترم نمی دانست.

پرچمش سبزست، سپیدست و سرخ، او همیشه پرچمی سبز، ایرانش می کشید.

عاشق سبز بود و سبز را بسیار بر لب می سرود، تا که سبز از او طلب می شد، در پی اش حیران می بود و گم!

 

پـ.نـ: سبز بودن معنا کن، سبز تنها رنگ اعتراض نیست که همیشه مخالف باشد. - هر مخالفی سبز نیست. -  اتحاد رنگ ایران بودن است، اما... اندکی اندیشه تا قامتی سبز و استوار برای ایرانی که برای تمام ایرانیان است. صیانت کنیم از سبزِ ایرانمان.

+[لینک پست] نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط مهرداد قربانی  | 


مـــــــهــــــر را از دیده دل بین و دیده دل را از روی مـــــــهــــــر باز کن