پیشنهاد با شرمانه
من می ترسم
m3hr.DAD
29/11/87

.
آبجی بقیه ی پولت ....ء
این جمله ای بود که راننده گفت و متوجه ام کرد که چقدر اون روز حواسم پرت بود. اون هم من که اینقدر حساب جیبم رو دارم که می دونم تو کدوم زیپ کیفم چند تا 5تومنی دارم. آره حواسم پرت بود. راستش یه جورایی حس ذوق زدگی و استرس و این چیزا با هم قاطی شده بود.
.
باقی پول رو گرفتم و با دهان باز، سر بالا و حیرون به ساختمونی که جلوش بودم نگاه می کردم که مبادا آدرس رو اشتباه نیامده باشم. آره خودشه اشتباه نیامده بودم. مقنعه ام رو مرتب کردم و رفتم تو...... وای که هنوز صدای کفشام توی راه پله ها و زمزمه ی حمد و قل هولله ای که مدام می خوندم، مثل یه ریتم تو گوشمه.
.
طبقه آخــــــــر، واحد تـــــــــــه سالن. اینجا جایی بود که احتمال داشت جای من باشه برای کار.
.
مقنعه رو درست کردم و در زدم..... در باز شد و چشمم به نوشته ی رو درب تویی افتاد که "خواهرم حجاب". دوباره دستم رفت سمت مقنعه. با خودم گفتم این حرکت داره می شه عادت دقیقه ای برام.
.
- بفرمائید.
.
- إإإإإ بببببخشید آقا. سلام آقا، ببخشید صبح تماس گرفتید و گفتید که برای مصاحبه ی نهایی خدمتتون برسم.
.
- سلام خانـــــــوم، بله بله. خیلی خوش اومدیــــــــــ. بیا تو. بفرمائید. بفرما.
.
....
.
وای که تا مدت ها بعد از شروع به کارم هنوز تو شوک بودم. روزایی هم که دیگه می خواستم با ذوق و شوق درونیم کنار بیام، یهو یادم می یومد که دیگه الان توی فامیل ومحل و دوستام یه دختر موفقم و بازم می رفتم توی حس. خلاصه که همه چیز خوب بود. کارفرما هم _آقای امین_ اینقدر باهام مهربون بود که مثل بابام دوستش داشتم. باورم نمی شد که توی این زمونه آدمایی به این خوبی هم باشن. کار سنگین بهم نمی داد، دیگه بعضی وقتا خودم خجالت می کشیدم. می گفت هر وقت می خوای بری اشکال نداره، بهم بگو و برو. می گفت هروقت پول خواستی بهم بگیا، اصلا هم فکر حقوق رو نکن که چقدر گرفتی. فکر نمی کردم ازین آدم ها وجود خارجی داشته باشن.
.
احساسم فقط و فقط، خوشبختی بود. زندگی برای من شده بود، کار و افتخار و آقای امین. چقدر نازنین بود این آقای امین. تمام خانوادم به عنوان مظهر انسانیت و ادب می شناختنش، آخه من هر چیز خوبی رو شبیه به اون تعریف می کردم و هر چیز بدی رو به یادگیری از آقای امینی که توصیف کرده بودم، ارشاد می کردم.
.
و مثل خیلی از همیشه ها >>>>>>> همه چیز خوب پیش می رفت تا....ء
.
کاش می مُردم و کارم رو زودتر انجام می دادم و اون روز بیشتر نمی موندم. کاش می مُردم بقیه ی کارم رو می ذاشتم برای فرداش. کاش می مُرد و اون روز زودتر می رفت. وای لعنت به تو، لعنت به تو.
.
وای که ازش متنفرم. از همون روز اول هم کثیف نگاه می کرد. هیچکدوم از کاراش خوبی نبوده و همش قصد و غرض بود. وای که چقد خَرم. نـــــــامـــــــَـــــرد
.
رئیسی که اونقد با همه کلیشه حرف می زد با من مهربون و خودمونی حرف می زد. خوب از نگاه من این رفتار برای این بود که من رو جای دخترش می بینه. آخه آدمی که همه رو خواهرم، دخترم خطاب می کنه چطور ممکنه بتونه به کسی نگاه بد داشته باشه. بله آقای امین ِ خائن هم اینجوری بود. همیشه وقتی با خانومی حرف می زد زمین رو نگاه می کرد. اما...ء
.
اما اون روز کثافت از نگاهش می ریخت. . فکر نمی کردم ازین لجن ها وجود خارجی داشته باشن.
.
ای لجن. ای نامرد. آخه چطور تونستی به من اون حرف رو بزنی. وای وقتی یادم می یاد به بابام می گفت با دختر خودم فرق نداره، دلم می خواد شکمش رو پاره کنم. لعنت به این مردا. لعنت
.
خــــــــــــدا مگه من چه گناهی کردم. لعنت به این دنیا. لعنت......ء
و من خانه نشینم چون می ترسم.
.
پی نوشت1: با احترام به تمام محیط های کار متعارف و به تمام خانوم ها و آقایونی که در محیط های کار، نجیب کار می کنند. که بسیارند و قطره ی سیاهی در سپیدی دریایشان خودنمایی می کنند.
.
پی نوشت2: حضور بانوان بیرون از خانه و اشتغال ایشان بسیار مشکلات در پیش روی ایشان قرار می دهد، که امیدوارم دوستان به موارد ازین دست اشاره داشته باشند و در این باب سخن بگوئیم.
.
در این رابطه در بلاگ من بخوانید (بعد از 33 کامنت اضافه شد) :ء
.
.
