
خاتمی ها صبح را دوست دارند.
باران صبح گاهی نشاط است و شور
مهرداد قربانی
بیائید خاتمی گون، خاتمی را دریابیم
نزدیک غروب آفتاب است ولی من صبح را دوست دارم. «خاتمی» نهم اردیبهشت هشتاد و هشت.
شنیدم که ساکتی و ناگاه بعد ِ بسم الله گفتی: «نزدیک غروب آفتاب است ........... ولی من صبح رو دوست دارم.» خواستم به پا خیزم و گویم همان غروب ست و باران آن صبح را دوست تر می دارم. همان غروب ست و سرخی اش روبه سیاه تر. اما من بارانی می خواهم که درد شوید از برم. که تا دردست بر پیکر، توانم نیست که بنشینم و بینم آسمان زیبای طلوع.
عشقت به صبح و فریادش چه شور برپا کرد، اما ساکت به تفسیر آیتـَـت مانده بودم. شاید این «نزدیکی» تنها واژه ای ست امید بخش که نشان دهد فاصله ای باریک تا واژه ی تلخ بعدش. اما اگر نگویم که مردمان این سرزمین غروب را نفس می کشند و در لحظه ی عکس مانده اند، شاید صداقت کلامم را فروخته باشم به زیبایی سخن.
دیروزتر گفتم «بیائید خاتمی را خاتمی گون دوست داریم»و شنیدم که، اینکه می گویی واژه ی سبزیست که در چرخ دنده های این بازی تلخ و ظلمت ناک له و گندیده خواهد شد. اما،،،،،،،،،، دیروز،،،،،،،،،،،، وقتی دوستی ات با صبح را گفتی و شورها و نفس ها دیدم، باز باره ای دیگر ایمان آوردم که بایستی خاتمی را خاتمی گون دوست تر می داشت. و دانستم در این بازی، که در چرخ دنده های سرد و دهشتناکِ تاریکش سراغی از عشق نیستانیست، به گرمای نفس ها و به نور پاک چشمانی چون او و اوها، به قلب کم امیدانی دل خسته چون من ها، نوید عشق می تابد. که امید، من به این دارم که تا هست، می باشد، نوید گرم "ما بودن"، به روح و قلب هر تایی بتابد عشقِ ما بودن. که این یک ها همه رنجور و در ماها نفس دارند. و شور اشتیاق و درد ما بودن با «ما» می یابند. آرزو دارم، کم نگردد یک از این ما و هی پیوسته خیل گردیم در این دریای بارانی به وقت صبح ربانی. که یک از ما شود آن سرتمام هست ِ عالم زاد. یکی از ما تمام ما. پس به این بار، بیائید خاتمی گون، خاتمی را دریابیم.
پانوشت: خاتمی راعشق ورزیدن رواست، اما اینکه من می گویم او نیست و این آنی ست و این راهی ست که او در آن قدم دارد.
خدایا نصیب گردان صبح را با نزول رحمتی زیبا.
پانوشت دو: چقدر شور برپا بود آن روز.
۱۳۸۸/۲/۱۱