خاطرات ریاست جمهوری من!

احمدی نژاد

احمدی نژاد
احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد

احمدی نژاد
بهار هشتاد و چهار بود و حال و هوا بدجوری انتخاباتی. اون سال ها فضا بدجوری هم باز بود و خیلی هم بد. چون همه داشتند برای انتخابات فعالیت می کردند اما انگار هیچکی نمی خواست من رو تحویل بگیره. انگار نه انگار که منم کاندید شده بودم. همش به معین و رفسنجانی و کروبی و لاریجانی و قالیباف و رضایی گاهی هم به مهرعلیزاده حسودیم می شد. هرچی می گفتم بابا بی خیال من بشین و برین سراغ یکی دیگه، نمی ذاشتن. می گفتن یه کم صبر داشته باش. یه کم که گذشت گفتن معین کارش تمومه، رفسنجانی هم که همه باهاش لجن. رضایی هم که میره. قالیباف هم که راضی می کنیم. کروبی هم قرص خواب آور می دیم بهش. مهرعلیزاده هم که بزار بتازه. لاریجانی هم که قس علی هذا.
دیگه واسه ما خوابو خوراک نمونده بود. رفته بودیم تو فاز تبلیغ. هرچی مردم می گفتن، یا می گفتیم داریم، یا می گفتیم می یاریم. ولی واقعا چه حالی می داد. هرکی هرچی می خواست می گفتیم باشه، اون بنده خداها هم کلی کیف می کردن. من می گفتم "بابا نکنیم این کارها رو گناه داره، همه ی اینا که با هم نمی شه که." هی می گفتن "تو بگو کاریت نباشه، اصلا می دونی چقدر داری دل شاد می کنی؟ تازه ثواب هم داره." بعضی ها می گفتن "آزادی" تا می یومدم بزنم تو دهنشون می گفتن "تو بگو می یاریم براتون. بعد حالیشون می کنیم." بله خیلی باحال بود. یه بار یه چیزی گفتم خودم کفم برید. گفتم "نفت رو می یاریم سر سفره ی مردم." آقا ما اینو گفتیم مردم هنگ کرده بودن. خلاصه از نفت و ریش و بوی رجایی و موی دخترا و همه چی گرو گذاشتیم و حال همه ی کاندیداها رو به سه شماره گرفتیم.
خلاصه ما هم شدم پریزیدنت. درسته حالا همه بی معرفتن و به ما نمی گن پرزیدن مریزیدن، اما خدایی شدیم دیگه. آقا خیلی باحال بود. سخت که نبود هیچ، تازه هیچ کاری هم نداشت. من فقط ساده زیستی می کردم و همه چی خودش درست می شد. تازه اینم می دونستم که اروپایی ها و امریکایی ها و این سوسول موسولا واسه چی برام شاخ می شدن. خوب واسه اینکه من با مبل و این چیز میزا مشکل داشتم و هرجا می رفتم مبلمان رو می دادم به نزدیک ترین سمساری، این کشورا هم سریع با ما قهر می کردن. بدبختا می ترسیدن بیان اینجا بخوان سرپا بمونن یا بشینن رو فرش. ازین خوجل بازیا، آی من بدم می یاد!.
هی ما می خندیدیم هی مردم نگاه می کردن. خلاصه هی ما می خندیدیم هی مردم دست می زدن. هی ما حرف می زدیم هی تلویزیونای تو و بیرون نشون می دادن. کم کم داشتم به ریاست جمهوری علاقمند می شدم.
خیلی سرمون شلوغ بود. مثلا یه روز گفتن گاز کمه. گفتم خوب چکار کنیم. گفتن باید صرفه جویی کنیم. ما هم کردیم. تازه پیش تاجیک ها هم بد قول نشدیم و گازشون رو دادیم. فقط یه سری آدم انگار تو مملکت مُردن. این یعنی مدیریت. بعدش رفتیم تو کار مدیریت جهان. خیلی کارا کردیم. رفتیم سازمان ملت ها. کلمبیا رفتیم. قم رفتیم. ژنو رفتیم. اجلاس رفتیم. جلسه ها رفتیم. کنفرانس خلیج عـــــ ــــرَق رفتیم. مسجد رفتیم. نمازجمعه رفتیم. اینور رفتیم. اونور رفتیم. مدرسه رفتیم. دانشگاه رفتیم. خیلی هم خارج رفتیم. می رفتیم. هی افتخار هی افتخار. مثلا یه بار شنیدم که گفتن حادثه ی دانشگاه کلمبیا از فتح فاو هم با ارزش تر بوده. ما هرچی پرسیدیم آقا اینکه گفتن یعنی چه؟ گفتن برو خیالت راحت جمعش کردیم. ما هم می رفتیم. بعضی جاها اینقد از دیدنمون دست و پاشون رو گم می کردن که عکس ما رو برعکس می گرفتن. بعضی جاها گوجه پرت می کردن. وقتی می یامدیم دفتر می گفتن اینا از ترسشون بوده و از بی شعوری شون. تازه گوجه از طرفی مظهر اقتصاد ما هم بود. البته هنوز ندیدیم سیب زمینی پرت کنن. شاید هنوز کسی نفهمیده گوجه مظهر اقتصاده و سیب زمینی اهرم سیاست داخلی. داریم می گردیم واسه سیاست خارجی که شاید اون هم پرتقال انتخاب بشه.
به حمد خدا کاراخیلی خوب پیش می رفت. دیدیم این قبلی ها که قبل ما بودن، خیلی نامردی کردن و یه صندقچه ای درست کردن پول مولا رو می ریزن توش. انگار نمی دیدن این همه خرج ِ واجب داریم. اما ما دیدیم که این همه مشکل باید حل بشه. در اولین اقدام هیئت دولت رو قسم دادیم که اولا دیگه پول مول نریزن توی این صندوق. دوما این پول مول ها رو هم بردارن و به نحو احســـــَنت خرج کنند، تا عبرتی باشه برای دزدان گذشته. کم کم احساس می کردم داره یه چیزی رو سرم در می یاد. اولش می ترسیدم. بعدها فهمیدم یه هاله دارم اوووووه چه نورانی. تازه اینجا بود که فهمیدم دارم در راه خیر قدم بر می دارم. یهو آمدیم و گفتیم "دست نگه دارید. زیاد ازین پولا خرج نکنید بهتره حساب کتاب کنیم. بیاین تا کارهای خیرمون رو بین المللی کنیم." خلاصه گفتیم این اروپایی ها که مشکل اقتصادی ندارن. تازه نامردن و روراست هم نیستن. تازه اگه بهشون پول مول بدیم گردن کلفت می شن. گفتیم برید ازین کشورهایی که با پتانسیل اند پیدا کنید و بیارید. رفتند و پیدا کردند و آوردند. خدائیش هم نفهمیدیم از کجا پیدا کردن. با افتخار می گم پول مولا رو یه جاهایی دادم که عمرا کسی بتونه حتی اسماشون رو تلفظ کنه. به این می گن مرام که ناشناس کمک کنی.
من واقعا کارای بزرگی رو با یک اشاره انجام می دادم. مثلا دیدیم زنا دارم کمپین یک میلیونشون می شه دو میلیون، گفتیم "بیاین. ازین به بعد اجازه می دیم برین استادیوم." تا به خودشون اومدن اونا هم پیچوندیم. یا مثلا دیدیم یه سری آدم بی کار اومدن از ما ایراد بگیرن گفتیم اینا بزغاله اند و حساب کار اومد دستتشون. یه موقع دیگه دیدیم نفت گرون شد. گفتیم با پولش حال یه سری ها رو بیشتر بگیریم. زیاد هم که اهل پول مول نبودم. هی کمک کردیم به یه سری دوست، که دشمن مشترک داریم. الحقم که عجب حالی گرفتن از دشمنا.
از جمله خاطرات ریاست جمهوری من که هی دوست دارم ازشون بگم، سفرکردن است. من خیلی سفر کردم. من یه جاهایی رو تو ایران دیدم که هیچکس ندیده. من اصفهان رفتم. اراک رفتم. شیراز رفتم. مشهد خراسون رفتم. امریکا رفتم. قم رفتم. کشورایی که الان اسمشون یادم نیست رفتم. یزد رفتم. شمال رفتم. جنوب رفتم. قزوین رفتم. بعد دیدم باحاله یه دور دیگه هم رفتم. خدا قسمت همه کنه. خیلی باحال بود. تازه مکه هم رفتم.
هر جا که می رفتم خیلی از من تشکر می شد. من واقعا خوشم می یومد. هرجا می رفتیم بهم می گفتن این پول مولا بودجه ی شهره. من هم براشون تقسیم می کردم. آی مردم ازم تشکر می کردن!! خیلی باحال بود. اینقده عکس گرفتن از ما این چند سال که نگو.
مورد دیگه که دوست دارم در این خاطره به آن اشاره کنم انرژی هسته ای ست . این همان است که فسیلی نیست. و این است که حق مسلم ماست. بعضی ها به من می گفتن "آقای رئیس جمهور انرژی فسیلی هم حق ماست، ما داریم می میریم از نبودش." من فقط می خندیدم. با خودم می گفتم ببین چقدر باید تلاش کرد تا این مردم رو از گمراهی درآورد. این همه واسه انرژی هسته ای تلاش می کنیم بعد می گن انرژی فسیلی. عجب. اشکال نداره. ما که این رو هم به نام خودمون زدیم. می خوایم جا بندازیم که مصدق هسته ای هستیم. به بـــــه
خلاصه من خیلی خاطره دارم ازین چند سال. ما که یه بار رئیس جمهور شدیم. خدا نصیب همه ی اونایی کنه که تا حالا نشدن، که ببینن چه حالی می ده.
و من الله توفبق و عجل علی....