این مطلب را برای روزنامه فرهیختگان و به مناسبت سالگرد شهادت محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر نوشتم که در شماره مربوط به روز دوشنبه 9/6/88 چاپ شد.
لطفا این نوشته را به منتشر کنید. و یا شما نیز بدان بپردازید.
انتشار این نوشته و نوشته های در این باب در برهه ی تاریخی بسیار حائز اهمیت است. چرخی در اینترنت و رسانه های مجازی و تحقیق درباره ی شهادت رجایی، خیانت کشمیری و اتهام به افرادی چون بهزاد نبوی، ما را متوجه ی این موضوع می کند که جناح رقیب _و البته طیف خاص و نوظهوری از آن_ در پی آنست تا با سو استفاده از شرایط بحرانی موجود و سوءاستفاده ازینکه برخی یاران انقلاب دربند هستند، با پرداختن به پرونده ای که امام خود آن را مختومه اعلام کرد ضربه ای مهلک و جبران ناپذیر به انقلاب و مسیر آن وارد کنند. ازین رو در پی آنند تا نفوذ منافقین در نظام و خیانت های آنان را به نوعی به برخی از یاران امام و انقلاب مربوط سازند. امام در مورد کسانی که پرونده سازی می کردند گفتند: «اين افراد شناسايي شوند و من خودم بايد تحقيق كنم و بفهمم اينها چه كساني هستند... اگر امروز اشخاص بخواهند به بهانه اي افرادي را اينطور گرفتار كنند و آبروي آنها را ببرند فردا يك عده ديگر را و روز ديگر هم يك عده ديگر را و به اين ترتيب در جمهوري اسلامي كسي امنيت پيدا نمي كند و از همين جا بايد جلوي اين كارها گرفته شود».

مهرداد قربانی
تابستان بود و سوزان. سوزان نه آن گرمای معروف تابستان که به نیمه مردادست، که سوزی از آتش به ثلث اول و آخر تابستان شصت. آتشی از نفرت و کینه و خیانت که یاران باوفا و خدوم انقلاب را به خود سوزاند.
بیش از دو سال از انقلاب گذشته بود که در تابستان گرم سوم، فجایعی تلخ، قلب ایران، انقلاب و نظام را به درد آورد. فجایعی مانند سوء قصد علیه آیت الله خامنه ای در ششم تيرماه، بمب گذاري دفتر مرکز حزب جمهوري اسلامی در هفتم تیرماه، انفجار دفتر ریاست جمهوری در هشتم شهریور و ترور شهید آيت الله مدني در بیستم شهريور. این تنها قسمتی از عملیات تروریستی بود که در تابستان شصت انجام پذیرفت.
هفتم تيرماه سال 1360، آیت الله بهشتی و هفتاد و دو تن از یاران با وفای انقلاب و او در بمب گذاري دفتر مرکز حزب جمهوري اسلامی به شهادت رسیدند. با شهادت دکتر بهشتی و این هفتاد و دوتن که پست های کلیدی را در نظام نوپای جمهوری اسلامی بر عهده داشتند، دردی سنگین بر دل مردم و انقلاب نشست. دردی که نه مردم که تاریخ نیز از خاطر نخواهد برد.
مهم تر ازین ضایعه، ننگی ست که چهره منافقین را بیش از پیش رسوا کرد و پرده از چهره ی کریه آنان برداشت. مردم هنوز عزادار شهدای آن واقعه بودند که تنها 63روز بعد، در انفجاری دیگر در جلسه شوراي عالي امنيت ملي در روز 8 شهريور در دفتر نخست وزیری، محمد علی رجایی، رئیس جمهور و محمد جواد باهنر، نخست وزیر و سید عبدالحسین دفتریان مدیركل مالی اداری نخست وزیری به شهادت رسیدند و تابستان 60 یکی از تلخ ترین فصل ها از فصول تاریخ انقلاب قرار داد. تابستانی که پس از انفجار دفتر ریاست جمهوری در روز هشتم شهریور، محل مناقشات بسیار قرار گرفت و تا به امروز نیز این مناقشات وجود داشته و این روزها شدت بیشتر به خود گرفته و گروهی در تلاشند تا از این رخداد و سالگرد آن و مقارن شدن این روزها با اتفاقات و حوادث اخیر استفاده ای کاملا جناحی و البته تخریبی و سرنگونانه در قبال جناح رقیب ببرند.
پس از انقلاب و تا قبل از آن بمب گذاری، عملیات تروریستی بسیاری انجام گرفته بود و انفجار دفتر نخست وزیری نه اولین و نه آخرین حادثه ازین دست بود که می توان به نزدیک ترین حادثه پیش از آن یعنی بمب گذاری در دفتر مرکز حزب جمهوری اسلامی اشاره کرد. که اگر ضایعه ای بزرگتر نبود، آن را نمی توان کوچک تر از حادثه ای دیگر قلمداد کرد. اما نکته مهمی که در مورد حادثه تروریستی دفتر نخست وزیری باید مد نظر داشت اینست که هرگز هیچ کدام از موارد مشابه به بحث برانگیزی حادثه مذکور نبوده ست. تا آنجا که شاهد آن بوده و هستیم که به فراخور و اقتضای زمان و موقعیت، پرونده ی مربوز به این حادثه مورد بحث و چالش رسانه های طیفی خاص قرار گرفته و موجبات استفاده ها و سوء استفاده های خاصی برای جناح مطبوع شان را فراهم می آورد. گویی وجود چنین پرونده هایی و اسرار به باز ماندن آن با همین افق صورت پذیرفته تا در برهه های متفاوت برداشت های مقتضی از آن صورت پذیرد.
پس از انقلاب در بین نیروهای انقلابی، اندیشه های بسیاری با جهات متفاوت و متنوع وجود داشت که این دلیل به اتفاق بسیاری دلایل دیگر اعم از نوپا بودن نظام جمهوری اسلامی و به تبع آن ضعف در دستگاه امنیتی و اطلاعاتی در مقابل دشمنانی با سازمان یافتگی بهتر و قوی تر از لحاظ مذکور، باعث آن شد تا ورود افراد ضد انقلاب همراه دیگر افراد و شخصیت ها به نهاد ها، سیستم و پیکره ی نظام آسان تر از آنچه می بایست باشد. لذا افرادی چون کشمیری ها –متهم اصلی بمب گذاری در دفتر نخست وزیری- توانستند در سیستم سیاسی و اجرایی پس از انقلاب خود را جای داده و به سمت هایی در سطوح بالا دست یابند. البته در این بین نباید حمله نظامی عراق به ایران در آن شرایط و جنگ تحملی را از یاد برد. چراکه نا بسامانی اجباری که به دلیل حمله عراق در دستگاه سیاسی و اجرایی آن روزها ایجاد شده بود، باعث ایجاد ناخواسته ی شکاف ها و روزنه هایی برای ورود اینجنین افرادی به سیستم گردیده بود. در این شرایط سازمان منافقین در بسیاری از نهادها نفوذ بسیار پیدا کرده بود. بطوری که به عنوان مثال در آن زمان به مسعود رجوی پیشنهاد شهرداری تهران نیز شد.
سازمان مجاهدین در سال 1344 تاسیس و در سال 1350 نام سازمان مجاهدین خلق ایران را برگزید. در سال 1351 دو تن از اعضای این گروه در نجف به دیدار امام خمینی رفته و طی جلسات بسیار که با ایشان داشتند، نتوانستند از حمایت ایشان بهره مند شود. بطوریکه در صحیفه ی نور آمده است که امام خمینی اشاره کرده اند که آنان از قصدشان برای قیام مسلحانه علیه شاه گفته اند و امام نیز به آنها گفته اند نمی توانید و بی خود خودتان را به باد ندهید.
پس از گذشت چندی از پیروزی انقلاب، مسعود رجوی رهبری منافقین را بر عهده می گیرد و علیه جمهوری اسلامی اعلام جنگ مسلحانه می کند. تابستان 1360، اعلام وارد شدن منافقین به جنگ مسلحانه با نظام و شروع کشتار و ترور مردم و شخصیت های نظام بود. امام پیش از آن در مورد این گروه و رفتار و عقایدشان جمله ای با این مضمون گفته بودند که تا دست به اسلحه نبرند، با آنها کاری نخواهیم داشت.
بلافاصله پس از انفجار دفتر ریاست جمهوری سازمان منافقین مسئولیت آن را بر عهده می گیرد. در رابطه به هشتم شهریور و انفجار این روز نام مسعود کشمیری به عنوان بمب گذار این حادثه همیشه با ابهاماتی در ادامه می آید.
مسعود کشمیری از فعالان مورد اعتماد اداره دوم ارتش و نیروی هوایی بود و در اویل انقلاب فعالیت های زیادی در جهت انقلاب داشته است. او در ستاد خنثی سازی کودتا فعالیت داشته و پس از اتمام کار ستاد او برای فعالیت به دفتر نخست وزیری راه می یابد. خسرو تهرانی رئیس دفتر اطلاعات نخست وزیری وقت (که بعدها به وزارت اطلاعات تبدیل شد) در مصاحبه ای درباره ی سمت کشمیری این چنین می گوید: «البته بايد گفت كه بعضي در مورد موقعيت او غلو مي كنند. از جمله مي گويند شهيد رجايي پشت سر او نماز مي خوانده يا اينكه دبير شوراي عالي امنيت ملي بود، واقعیت این است كه او منشي جلسه بود و كارش ضبط جلسات و پياده كردن نوار جلسات، دعوت از اعضا و تقسيم صورتجلسات بود.» و یا سرهنگ بازنشسته محمد مهدی کتیبه که در آن حادثه خود نیز مجروح شد در کتاب خاطراتش می گوید: «كشميري به كليه اسناد سري و طبقه بندي شده نيروي هوايي، ضد اطلاعات و حفاظت اطلاعات دسترسي پيدا مي كند. كشميري مورد اعتماد همه بود. سيري كه طي كرده بود تا به اين مقام رسيده بود جاي شك و شبهه اي باقي نمي گذاشت. به خصوص كه قيافه حق به جانبي داشت. از ريش محرابي و صورت سرخ و سفيدش روحانيت و نورانيت مي باريد! تسبيحش هم هميشه همراهش بود و براي خيلي كارها استخاره مي كرد. همه او را به تشرع مي شناختند و در جلسات دعاي كميل او يكي از دعاخوانها بود و گاه پيشنماز هم مي ايستاد. كسي حدس نمي زد كه او از اعضاي گروه رجوي و نفوذي در عاليترين مركز تصميم گيري يعني شوراي امنيت باشد. به خصوص كه او مواضع تندي عليه آنها داشت و گويا پيشنهادهايي مثل بمباران ايستگاه راديويي مجاهد داده بود كه اعتماد اطرافيان به او دو چندان شده بود. او چنان اعتماد همه را جلب كرده بود كه موقع تردد در نخست وزيري بازرسي بدني نمي شد و هر چه مي خواست مي برد و مي آورد. آن روز هم كسي متوجه نشد كه كشميري چگونه آن بمب ساعتي قوي را وارد ساختمان كرده است.»
بعد از ظهر روز هشتم شهریور دفتر نخست وزیری، جلسه شوراي عالي امنيت ملي.
محمدعلی رجایی، رئیس جمهور و محمد جواد باهنر، نخست وزیر بالای میز و مسعود كشمیری منشی جلسه کنار رجایی نشسته است. تیمسار وحید دستجردی کنار باهنر و به ترتیب اخیانی به جای فرماندهی ژاندارمری كل، تیمسار محمد مهدی كتیبه، سرورالدینی معاون وزیر كشور، خسرو تهرانی رئیس دفتر اطلاعات نخست وزیری ، یوسف كلاهدوز قائم مقام سپاه در یک طرف میز و در سویی دیگر تیمسار شرف خواه معاون نیروی زمینی، سرهنگ وحیدی معاون هماهنگی ستاد مشترك، سرهنگ وصالی فرمانده عملیات نیروی زمینی، و سرهنگ صفاپور فرمانده عملیات ستاد مشترك نشسته اند. (دفتریان در جلسه حاضر نیست و پس از انفجار هنگامی که برای کمک می شتابد، در اثر خفگی به شهادت می رسد.) کنار سالن فلاسک چای قرار دارد و حاضران برای ریختن چای از میز بلند شده و به سمت آن می روند. به همین دلیل کسی به رفت و آمد دیگران شک نمی کند. کشمیری ثبت صوت را که برای ضبط صحبت های جاری در جلسه ست، نزدیک رجایی و باهنر قرار می دهد. و دقایقی بعد، انفجاری مهیب.
بهزاد نبوی که عضو شورای عالی امنیت نبود و هیچ گاه در جلسات این شورا شرکت نمی کرد، در آن روز در طبقه چهارم ساختمان نخست وزیری در حالی در جلسه کاری خود به سر می برد که جلسه شوراي عالي امنيت ملي در طبقه اول و در سالنی بزرگ در حال انجام است. هنگامی که انفجار صورت می پذیرد بهزاد نبوی و همراهان از صدای انفجار متوجه ی آن شده و برای آگاهی از اتفاق، ناخود آگاه به سوی پنجره رفته و به محلی که از آن صدا شنیده شد نگاه می کنند. به گفته ی ایشان وقتی سرشان را از پنجره بیرون می برند، هنوز هم دود و تکه های لباس از پنجره بیرون می آمده. او از برگزاری این جلسه بی خبر بوده، لذا نمی داند این انفجار مربوط به چیست. در حالی که به سمت اتاق می دود، از صدای فریاد مرحوم نوربخش متوجه اتفاق می شود. او محل نشستن رجایی و باهنر را به دلیل حضور در جلسه هیات دولت می داند. کلاهدوز و تهرانی از اتاق بیرون می آیند و تهرانی به نبوی می گوید: «من مشكلي ندارم برو سراغ رجايي و باهنر.» آتش و دود اجازه ورود از درب سالن را نمی دهد. نبوی از دیوار اتاق کنار که بر اثر انفجار تخریب شده وارد سالن می شود که باز هم دود و آتش او را به بیرون می زند. این بار می بایست از پنجره بیرون وارد می شدند که نیاز به ماشین آتش نشانی بود. زمانی که گروه اطفاء حریق پس از دقایقی می رسد دیگر کار از کار گذشته ست. نبوی در حالی که در حیاط ریاست جمهوری با پسر شهید رجایی ایستاده است خبر شهادت رجایی و باهنر را با اشاره از مرحوم چهپور، رئیس شرکت واحد وقت می گیرد. حفاظت آنها را برای امنیت بیشتر به دفتر هاشمی رفسنجانی می برد. و بلافاصله در همان دفتر هیات دولت تشکیل جلسه می دهد. با توجه با اینکه قرارست فردای آن روز عملیات شکست حصر آبادان انجام پذیرد در آن جلسه تصمیم می گیرند برای حفظ روحیه ی رزمندگان موضوع سربسته باقی بماند. قرار بر این می شود تا گروهی از صدا و سیما حضور یابد و نبوی به عنوان سخنگوی دولت مصاحبه کند. مصاحبه به دلیل اینکه نبوی با تاثر صحبت کرده ست دوبار تکرار می شود و نهایتا در مصاحبه عنوان می کند که به رجایی و باهنر جراحاتی وارد و آنها راهی بیمارستان شدند. این مصاحبه بعدها باعث موضع گیری های منفی علیه نبوی و شروع پرونده سازی ها گشت.
و اما ماجرای جنازه مسعود کشمیری و تشییع جنازه وی و مشخص شدن زنده بودن او. پس از گذشت چندین سال از آن اتفاق شاهد آنیم که گروهی در تلاش برای مقصر جلوه دادن مسئولین دفتر اطلاعات نخست وزیری وقت هستند و سعی می کنند اعلام خبر نادرست کشته شدن مسعود کشمیری را یک عمد برای اهداف سیاسی منحرف نشان دهند. و در این جهت یکی از اشخاصی که مورد حملات فراوانی قرار گرفته و می گیرد، آقای بهزاد نبوی ست. همانطور که نبوی خود نیز می گوید، همه در آن زمان اطمینان کامل به کشمیری داشتند و نظرات اینگونه هنگاهی شروع شد که هویت و عمل مسعود کشمیری برای همه روشن شد. روز بعد از واقعه، وقتی جستجو برای پیدا کردن جنازه کشمیری به نتیجه ای نرسید، به گفته بهزاد نبوی، عده ای از همکاران کشمیری، از یک نماینده روحانی مجلس در این بازه سوال می کنند و می گویند که جنازه خاکستر شده است. آن نماینده هم اینطور راهنمایی می کند که خاک های محلی که در آنجا نشسته بوده را در تابوت بریزید. آنها نیز چنین می کنند که به همین دلیل پس از ماجرا دوبار بازداشت می شوند.
اما مسئله از آنجایی روشن شد که روز نهم شهریور، همان همکاران کشمیری برای رسیدگی به کارهای وی به منزلش مراجعه می کنند که در آنجا خبری از همسر و فرزندان او هم نیست. شک ها آنجا بیشتر می شود که به محل پارک اتومبیل کشمیری در خیابان خورشید سابق (خ شهید رجایی) مراجعه و از نبود ماشین در آنجا مطلع می گردند. این زمانی ست که یک روز کامل از انفجار گذشته است و حال نبوی، تهرانی، مهدوی کنی، دادستان و نمایندگان دادستان و چند نفر دیگر تشکیل جلسه داده و به این نتیجه می رسند که کشمیری عامل منافقین و عامل اصلی توطئه وی بوده است. اما مهم تر اینکه در آن جلسه تصمیم بر آن شد که برای دست یابی به نتیجه ی مطلوب تر اینگونه تظاهر شود که ایشان متوجه ماجرا نشده اند. اینجاست که سریعا دستور بستن مرزها صادر و خانه مادر وی تحت نظر و با حکمی تلفنش تحت کنترل قرار می گیرد. این در حالی ست که در اتهاماتی که از سوی جناح دیگر به بهزاد نبوی وارد می شود، عنوان می شود که این کارها برای این بوده که کشمیری بتواند از کشور خارج شود. در حالی که به واقع منافق بودن کشمیری پس از گذشت 24 ساعت محرز می گردد و او در همان 24 ساعت ابتدایی از مرزها عبور کرده است. به گفته ی نبوی ایشان پس از 72 ساعت متوجه می شوند که مادر کشمیری پشت تلفن می خندد و معلوم شد که از سلامت او اطمینان پیدا کرده است. نبوی می گوید: «از آن پس نیز تمام کارها به مرحوم ربانی املشی ارجاع شد».
12 روز بعد از مسئولیت آیت الله ربانی املشی، او در روزنامه جمهوری اسلامی به تاریخ 23 شهریور می گوید: «كشميري از يك سال قبل وارد نخست وزيري مي شود و خيلي خوب نقش بازي مي كند و چهره كريه خود را مخفي مي دارد، به طوري كه يكي از مسئولين امر در نخست وزيري مي گفت كه در بين هزار احتمال يك احتمال انحراف درباره او نمي داديم». بلافاصله پس از انفجار و در حالی که چند ساعتی از انفجار نگذشته بود، در همان زمانی که حتی چهره ی اصلی کشمیری هم مشخص نشده بود، بعضی از جریانات سیاسی به ایراد اتهام به بهزاد نبوی پرداختند.
علی اکبر هاشمی رفسنجانی در نوشته ای مربوط به آن زمان در کتاب عبور از بحران به تاریخ 22 شهریور از این شایعه پردازی ها و تفرقه پراکنی ها انتقاد می کند و حزب توده و ضد انقلاب را به در دست داشتن در این شایعه پراکنی ها مقصر می داند.
از سویی دیگر شخصی که اتهاماتی را به بهزاد نبوی وارد می کرد، مرحوم زواره ای بودند که نمایندگی مجلس را در آن زمان عهده دار بود. هنگامی که مهدوی کنی در زمان ریاست جمهوری شهید رجایی اعلام عدم آمادگی برای ادامه وزارت کرده بود، نظرها برای جانشین وی روی زواره ای بود. اما شهید رجایی موافق او نبودند و نبوی را به جای او معرفی کرد. نبوی هم هنگامی که از موضوع با خبر می شود برای جلوگیری از اینکه گروهی در مقابلش و در مقابل دولت قرار بگیرد از شهید رجایی می خواهد که مهدوی کنی را معرفی کند و تا آن زمان نبوی برای آمادگی مهدوی کنی تلاش می کند که مفید واقع شد و با از بین رفتن احتمال وزارت زواره ای در کابینه شهید باهنر، مرحوم زواره ای دلیل این مسئله را تلاش رجایی می دید.
از جمله موارد دیگری که بوسیله ی آن به ایراد تهمت و اتهام به بهزاد نبوی پرداخته می شود مسئله شهید لاجوردی و وصیت نامه ی اوست که دیده می شود به وسیله تبلیغاتی علیه بهزاد نبوی و مبارزه با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تبدیل شده است. بهزدا نبوی خود در این باره بر این اعتقاد است که ریشه اختلافات شهید لاجوردی با او و همفکرانش به قبل از انقلاب و زمان زندان می رسد. او معتقد به مبارزه با مجاهدین خلق، قبل از انقلاب بود، در حالی که نبوی و همفکرانش بر این عقیده بودند که تلاش برای مبارزه باید در جهت مبارزه با رژیم شاه باشد و برای مبارزه با مجاهدین باید به طرز ایدئولوژیک وارد مبارزه شد. نبوی این طور بیان می کند که پس از انقلاب و هنگامی که لاجوری دادستان انقلاب اسلامی مرکز بود به شهید رجایی و نبوی و همفکران او اینچنین می گفت که شما می دانید مجاهدین خلق بالاخره علیه جمهوری اسلامی اقدام می کند، پس چرا برخورد نمی کنید. اما شهید رجایی، شهید بهشتی، شهید قدوسی و بهزاد نبوی و همراهان شان بر این سخن پا فشاری می کردند که نباید قصاص قبل از جنایت کرد. که نهایتا در اطلاعیه ای 10 ماده ای در مورد احزاب چنین مضمونی آمده بود که قبل از اقدام مسلحانه می توانند فعالیت سیاسی داشته باشند.
نبوی در مورد شهید لاجوردی این طور ادامه می دهد: «شهيد لاجوردي اين حرفها را قبول نداشت و براساس تفكر خودش سعادتي را بعد از اينكه نامه خوبي مبني بر برائت از مجاهدين خلق نوشت، بدون اطلاع مسئولان قضايي اعدام كرد. يك شب شهيد رجايي در منزل ما بود. بخاطر اين اتفاق در يك گفت وگوي تلفني طولاني با شهيد لاجوردي به شدت به اين اقدام اعتراض مي كرد و شايد لاجوردی تصور مي كرد منشا اين مخالفتها ما هستيم. بعد از دست به اسلحه بردن منافقين، شهيد لاجوردي استدلال مي كرد كه كسانيكه نگذاشتند منافقين را قبل از شروع عمليات مسلحانه بازداشت و مجازات كنيم، همدست آنان هستند و با اين استدلال بعدها (نه در حيات رجايي، بهشتي و... بلکه پس از شهادت آن ها) ما را منافقين جديد مي خواند». نبوي در ادامه مي گويد: «جالب اينكه كساني كه شهيد رجايي حاضر نبود يك روز با آنان همكاري كند خونخواه رجايي مي شوند و خسرو تهراني كه شهيد رجايي بارها مي گفت من حتي از راه رفتن ايشان لذت مي برم قاتل رجايي مي شود؟!».
گروهی بر آنند که شایعاتی را مبنی بر این موضوع رواج دهند که ظن ها و اتهامات از بهزاد نبوی و امثالهم برداشته نشد و امام به مصلحت، آن پرونده را مقطعی بستند. این افراد باید بدانند که اگر چنین بود هرگز پس از آن از نبوی در پست های خطیر نظام استفاده نمی شد. تا آنجا که در دولت آقای مهندس موسوی، نبوی قبول مسئولیت نمی کند و اینجاست که آیت الله خامنه ای که رئیس جمهور وقت بودند، با نبوی تماس می گیرد و با نبوی برای قبول این مسئولیت صحبت می کند و باعث قبول نبوی می شود.
امام خمینی در رابطه با پرونده و ادامه رسیدگی بدان اینگونه می گویند: «علت اينكه آقايان را زحمت دادم اين بود كه نام هایي را عده اي از آقايان براي من نوشته و فرستاده اند كه شهادت داده اند ما اين افراد را مي شناسيم و تاييد مي كنيم و مساله اين نيست كه چند نفر را بگيرند و محكوم كنند، بلكه قضيه اين است كه افراد مومن به انقلاب و جمهوري اسلامي را كنار بزنند و افرادي كه مخالفند كم كم روي كار بيايند. البته من از همان اول كه اين قضايا را شروع كردند سوءظن داشتم و مي ديدم كه هر وقت يكي از اين افراد در جايي مي خواهد مثلا وكيل بشود فوري او را مي خواستند و احضار مي كردند و اين آقاي تهراني و آن آقاي ديگري كه از اينها بزرگتر است. اينها را يك وقت آقاي رجايي مرحوم در همين اتاق و در آنجا نشسته بود كه صحبت اين آقاي بهزاد نبوي بود و مرحوم رجايي رحمت الله عليه گفت: ايشان را مي شناسم. از همان زندان فردي مومن و قرص بود و ايشان را تاييد مي كرد و من از همان اول مي دانستم كه يك دستي در كار است كه مي خواهد اين افراد را بدنام كند و كنار بزند. النهايه فكر كردم آقايان به قضيه مي رسند و خاتمه مي دهند وليكن الان احساس مي كنم كه باز قضايا به جاهاي ديگر كشيده مي شود و در روزنامه ها مطرح مي كنند و من اين سه نفري -سازندگان پرونده انفجار نخست وزيري- كه اين كارها را كرده اند بايد بشناسم. اسامي اينها را بدهيد من خودم بايد تحقيق كنم و اسلام براي افرادي كه اين طور اشخاص را دستگير مي كنند و آبروي آنها را مي برند تكليف اينها را معين كرده است. من بايد بفهمم اين افراد چه كاره اند و سوابق اينها چيست؟ آيا اينها از روي اعتقاد براي تكليف شرعي (تكليف شرعي كه اين نيست اينها خلاف تكليف است) اين كارها را كرده اند و يا يك اغراض ديگري در كار است و از بيرون يك اموري را وارد قضا كرده اند. مقصود من اين است كه اين پرونده بايد ختم بشود و كنار برود و بسته شود. اين افراد شناسايي شوند و من خودم بايد تحقيق كنم و بفهمم اينها چه كساني هستند» و در ادامه با تاکید بر اینکه اين پرونده بايد خاتمه داده شود گفتند: «اين افراد را من خودم بايد درباره شان تحقيق كنم چون مساله قضا مهم است و اگر امروز اشخاص بخواهند به بهانه اي افرادي را اينطور گرفتار كنند و آبروي آنها را ببرند فردا يك عده ديگر را و روز ديگر هم يك عده ديگر را و به اين ترتيب در جمهوري اسلامي كسي امنيت پيدا نمي كند و از همين جا بايد جلوي اين كارها گرفته شود».
آنچه امروز بیش از پیش در مورد بهزاد نبوی و افرادی چون او رایج است، بیشتر از قبل به آن ترور شخصیت می نماید که در همان زمان بزرگان نظام از آن به روشنی نقد می کردند. کسانی که امروز با استدلال هایی مشابه و اکثرا برداشت شده از یکدیگر به بهانه تراشی و ایراد اتهام به کسانی می کنند که بزرگان نظام و امام بر این باور بودند که دستی در کار بوده و هست که قصد بدنام کردن و کنار زدن این افراد را دارند، بهتر است به جای برداشت های جناحی و سوء استفاده های سیاسی، با علم بر اینکه با چنین حرکاتی در جهت تخریب و ترور یک شخصیت انقلابی و اسلامی قدم برمی دارند، کمی در موضع خود از سر منطق و انصاف عمل کنند و ایمان بیاورند که خداوند بر همه چیز آگاه است.
منابع:
مصاحبات با بهزاد نبوی و خسرو تهرانی - پایگاه اطلاع رسانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران
كتاب خاطرات سرهنگ كتيبه - محمد مهدی کتیبه
کتاب عبور از بحران – علی اکبر هاشمی رفسنجانی